آشناترین ناشناس
بود
شمارهای بینشان
که بر کیسهی سیاهِ تشییع
الصاق شد،
نامش را
از پیش
دفن کرده بودند.
———
چشمهای نمیجوشید
تا با آبِ کوثری
پیکرش را بشویند،
قبل از آنکه
با تلقینِ خاک
دوباره
برخیزد.
———
به شمارش نمیآیند؛
نه ذیالحجهای
در صحرایِ لمیزرعِ مِنا است
و نه بهاری خونین
در میدانِ تیانآنمن؛
جایجایِ زمستانی خاکی
که میگفتند
از آسمانش
رحمت
خواهد بارید.
———
سرنوشتِ محتومی است
در تکرارِ انتظار
از دستانِ موعودی
که تو را
هزاران بار
در خاک
کرده است.
———
کسی را
قصدِ یاری نیست؛
از تکههای گسستهی جانت
روایتی میسازند
تا بازیِ خود را
به سرانجام
برسانند.
———
حکایتی شنیدم
از سرزمینهای دوری که
دیریست در هر بامداد
از مینِ بهجامانده در زمین
تنِ متلاشیِ عابران
به هوا
پرتاب میشود.
واژگان اینبار
از دیارِ نزدیکی میگویند
که سرفصلِ همهی این قصههاست.
———
ارسلان ـ ویسبادن
شانزدهم ژانویهٔ ۲۰۲۶
No comments:
Post a Comment