Tuesday, 6 January 2026

زمستان رسید

 



زمستان  رسید و

دانه های بی تکلیف برف

در فاصله‌ی  

ابر و زمین

سرگردانند


باد سردی هم وزیدن گرفت

کفش هایم لیز می خورند

خبرها 

را می خوانم

حس تلخی است


چه فرقی دارد

با اشاره‌ی دستانت 

فرمانی را برسانی

یا ماشه ای را

بچکانی


خشم در دستان خالی

دستانی با مشتی سنگ

دستانی بی تفنگ

دست بالای دست

بی تردید

بسیار است


دستانی 

که صورت را

خونین 

می خراشند

دستانی که 

حلقه‌ای از پیوند می سازند

دستانی که بر دیوار سکوت

رنگی از نام و ننگ 

می پاشند


دلت گرفته است

می دانم

دل به دل راه دارد

حتی اگر زمین 

یخ زده باشد


صدای نحس گلوله

هر روز 

به گوش  می رسد

هوایی

مشقی

پلاستیکی

مرده ها اما

واقعی‌اند


دود سفیدی در خیابان

پیچیده است

که چشم را 

می سوزاند

شاید از جنس 

همان بوی تندی است

که بر حلبچه می ‌بارید


سطل  زباله

تنها پناه امنی است

که هراز گاه 

شعله ور می شود


دانه های سرگردان برف

زمین را 

سفید پوش کرده  است

شاید خبری  

 که هنوز

از جیبِ یخ‌زده‌ی شب

بیرون نیامده است


ارسلان- ویسبادن

چهارم ژانویه 2026

No comments: