ما
به انسان
آنچنان ایمان آورده بودیم
که کوه
به گرانشِ زمین
و در باورمان نمیگنجید
که سقوط
ذاتِ ازلیِ پارهسنگ است
جهان
از آتشی بیامان
گدازان بود
هنگامی که
بر میزِ تشریح
تکهپاره میشد
دستانی
در آستینهای سفید
خطکش را از نیام کشیده و
بر پوستِ خاک نهادند
تا نامشان را
بر بینامیِ قربانی
حک کنند
روزی که
در کنارم بودی
موهایت
بوی بارانی را داشت
که بر هیچ اقلیمی
نباریده بود
برای لحظهای
از یاد برده بودیم
که زمین
همچنان
زیرِ پایمان میلرزد
و آنانی
که از انسان میسرودند
طعمِ دریدن
لای دندانهایشان مانده بود
سرت را
که بر شانهام میگذاشتی
جهان
به اندازهی چند نفس
از ویرانیِ خویش
دست میکشید
چه ساده مینمود
باورِ رهایی
در فاصله میان دو بوسه
گرمای تنت
از پیراهن میگذشت
سکوتی مینشست
که میشد
صدای پیرشدنِ خاطره را
در آن شنید
ما
با ارتفاعِ حصار
پناهی میساختیم
و هنگامی که تو
در خوابهایم
از راه میرسیدی
دیوار
از عبورِ سایهات
ترک برمیداشت
ارسلان ـ ویسبادن
بیستوششم سپتامبر ۲۰۲۶