Thursday, 1 October 2026

سه گانه هنوز ( وقتی کسی نماند )





2

 

صبح

از پشتِ شاخه‌های سوخته
بالا می‌آمد
و باد
خاکسترِ شب را
در کوچه
پرواز می‌داد.


در حوضِ حیاط
آسمان سربی بود؛
ماهیِ سرخ
خود را
به سنگِ پاشوره
می‌کوبید.


و چهره‌های آشنا
در عکسِ خیس
محو می‌شدند.


تیک‌تاکِ ساعت
هنوز
بر لاشه‌ی دیوار
ضربه می‌زد.


از شکافِ سقف
باران می‌چکید
و ماه
در کفِ اتاق

آب می‌نوشید.


 پشتِ پلکِ خانه
خوابی
بی‌آن‌که کسی بخوابد
ادامه داشت.


ارسلان- ویسبادن
اول اکتبر 2026

سه گانه هنوز ( سهمِ کوچکِ ما )





 1


مرا
در آغوش بگیر،
پیش از آن‌که صبح
ردِ ما را
از چینِ ملافه‌ها
دنبال کند.

بگذار جهان
پشتِ در بماند؛
با همه‌ی خبرهای تلخ
و جیب‌های خالی،

با مردی که پشتِ چراغ قرمز
لحظه‌های آخر را
می‌شمارد،

و زنی که بر صندلیِ اورژانس
به تابلوی «سکوت»
خیره مانده است.

فردا
چه دیر می‌رسد.

آن سوی خیابان
کودکی
با تکه‌ای گچ
بر دیوارِ سیمانی
دری می‌کشد.

معجزه را
باور ندارم؛
اما

سرم را که به سینه‌ات می‌سپارم
 پرنده‌ای
زیرِ گوشم
آرام می‌خواند.


همین کافی‌ست.


و من 

باخاطره خواب هایم

خماری بیداری را 

سر می کنم


کودک هنوز
برای درِ گچی
دستگیره‌ای
می‌کشد.



ارسلان-ویسبادن

اول اکتبر 2026


Wednesday, 30 September 2026

سقوطِ میراث





ما
به انسان
آن‌چنان ایمان آورده بودیم
که کوه
به گرانشِ زمین

و در باورمان نمی‌گنجید
که سقوط
ذاتِ ازلیِ پاره‌سنگ است

جهان
از آتشی بی‌امان
گدازان بود
هنگامی که
بر میزِ تشریح
تکه‌پاره می‌شد

دستانی
در آستین‌های سفید
خط‌کش را از نیام کشیده و
بر پوستِ خاک نهادند
تا نامشان را
بر بی‌نامیِ قربانی
حک کنند

روزی که
در کنارم بودی

موهایت
بوی بارانی را داشت
که بر هیچ اقلیمی
نباریده بود

برای لحظه‌ای
از یاد برده بودیم
که زمین
همچنان
زیرِ پایمان می‌لرزد

و آنانی
که از انسان می‌سرودند

طعمِ دریدن
لای دندان‌هایشان مانده بود

سرت را
که بر شانه‌ام می‌گذاشتی

جهان
به اندازه‌ی چند نفس
از ویرانیِ خویش
دست می‌کشید

چه ساده می‌نمود
باورِ رهایی

در فاصله میان دو بوسه
گرمای تنت
از پیراهن می‌گذشت

سکوتی می‌نشست
که می‌شد
صدای پیرشدنِ خاطره را
در آن شنید

ما
با ارتفاعِ حصار
پناهی می‌ساختیم

و هنگامی که تو
در خواب‌هایم
از راه می‌رسیدی

دیوار
از عبورِ سایه‌ات
ترک برمی‌داشت


ارسلان ـ ویسبادن
بیست‌وششم سپتامبر ۲۰۲۶

Monday, 28 September 2026

سه گانه یک روز بلند ( باور)






3

باورهایم

یک‌باره نمردند

هر کدام
شبی
کفش پوشیدند
چراغی خاموش کردند
و بی‌صدا گریختند

صبح
ردِ پا مانده بود
بر پله‌هایی که
سال‌هاست
فرودِ انسان را
می‌شمارند

واژه‌ها
از دور دریچه‌اند
و از نزدیک
دیوار

مردی
از زیرِ آوار
قفسِ قناریِ همسایه را
بیرون کشید

پرنده چشم گشود

ویرانی
یک قدم
.به عقب نشست


ارسلان-ویسبادن 
بیست و هشتم سپتامبر 2026

سه گانه یک روز بلند ( قاب کهنه)








2


بازوی لرزانِ عدالت
بر ترازویی
زیرِ آوار
خمیده بود

یک کفه پُر از خاک
و کفه‌ی دیگر
در دستانِ مردی که
از درِ پشتی
بیرون می‌رفت

تا عشق را
در دو نیمه‌ی یک قاب
دفن کند

پنجره لرزید
چراغ خاموش شد
و بوسه‌ای ناتمام
بر سپیدیِ بالش
ماسید

گاهی
تمام آنچه
از عشق می‌ماند
جای روشنِ قابی‌ست
.بر تیرگیِ دیوار


ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026

سه گانه یک روز بلند ( حروف ابجد )








1


راهِ فردوس را
از جیبِ سربازی بیرون کشیدم

کنارِ چند فشنگ
و عکسِ زنی
:که پشتش نوشته بود

برگرد

خاک را که تکاندم
چیزی در من
فرو ریخت

تمثالِ صلح
بر صدرِ میزِ بلندی
با دهانی پُر
لم داده بود

و کودکی
در گوشه‌ی اتاق
موجِ انفجار را
از گوش‌هایش
بیرون می‌آورد

واژه‌ها
از فرهنگِ لغات
کوچ می‌کردند

و نام‌های بی‌نشان
تنها با فشارِ یک دکمه
به قاعده‌ی ابجد
از حروف
خالی می‌شدند

میانِ اعداد
آسمان نمی‌گنجید

نه زوج
.ونه فرد


ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026



Sunday, 20 September 2026

سه گانه دلتنگ سپیده ( 3 )

 






شعری باید نوشت

در بامدادی که

باغ
از چنگِ خزانِ بی‌امان
،رها شود

حسرت
از دلِ چشم‌انتظاریِ شکوفه
،جدا شود

و ترانه‌ی دشت
بر لبِ باد
.آشناترین نوا شود

شعری باید نوشت
برای خاکی که

بویِ باران
لابه‌لای خشت‌هایش
،به یادگار مانده است

نهالی که
نامِ بهار را
در آوندِ سبزش
.نشانده است

و برای حضورِ تو
که میانِ این همه درد
هنوز واژگان را
.به روشنای شعر کشانده است

تا شب
از شانه‌ی بام
،فرو ریزد

و برگِ اولین
از تنِ عریانِ شاخه
.سبز برخیزد

ارسلان- ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026