هنوز
حسِ لرزشِ عقربهها
در دست
.مانده است
بیمیل
به سکون
و بیمیل
.به تکرار
بگذار
بتازند
.پرشتاب و بیقرار
،از این فصلِ مهآلود
از درختانِ خشکی که
سایههایشان را
غروب
تا مرزِ تابآوریِ سنگ
.میگستراند
شاید
جاده
در پیچِ آخر
ردِّ خاک را
،از شانههایش بتکاند
و از دوردستِ روشن
خطی
بر بالِ کوه
.بنشاند
شاید
آن سوی این همه غروب
صبحی
روبهروی پنجره بنشیند
حتی بینیاز
از گردشِ معکوسِ
.عقربههای ساعت
شاید روز
در انتظارِ نامیست
برای نقاشیِ
.گلهای بینام
ارسلان- ویسبادن
هیجدهم آگوست 2026