دلا صبری روا دارم . کزین دردانه تاب آرم
به خصمی چون گرفتارم . گنه ناکرده بر دارم
هزاران زخمه بر سازم . بزن ای همدمِ رازم
که با زخمت چو می سازم . چه باک از سوزبسیارم
خموشی مونسِ جان شد . دلی از درد نالان شد
زبان از شکوه پنهان شد . به مهرش سر چو بسپارم
رها از بند می باید . گّرّم بندی نیفزاید
ز چشمِ شوخِ او شاید . رهایی نیست در کارم
بخوان جانا تو از جانم . کزین جانان که نالانم
همه درد است و درمانم . زنازش نیست زنهارم
ارسلان- تهران
بیست و پنجم دی ماه 1382
