Monday, 28 September 2026

سه گانه یک روز بلند ( باور)





باورهایم

یک‌باره نمردند

هر کدام
شبی
کفش پوشیدند
چراغی خاموش کردند
و بی‌صدا گریختند

صبح
ردِ پا مانده بود
بر پله‌هایی که
سال‌هاست
فرودِ انسان را
می‌شمارند

واژه‌ها
از دور دریچه‌اند
و از نزدیک
دیوار

مردی
از زیرِ آوار
قفسِ قناریِ همسایه را
بیرون کشید

پرنده چشم گشود

ویرانی
یک قدم
.به عقب نشست


ارسلان-ویسبادن 
بیست و هشتم سپتامبر 2026

سه گانه یک روز بلند ( قاب کهنه)




بازوی لرزانِ عدالت
بر ترازویی
زیرِ آوار
خمیده بود

یک کفه پُر از خاک
و کفه‌ی دیگر
در دستانِ مردی که
از درِ پشتی
بیرون می‌رفت

تا عشق را
در دو نیمه‌ی یک قاب
دفن کند

پنجره لرزید
چراغ خاموش شد
و بوسه‌ای ناتمام
بر سپیدیِ بالش
ماسید

گاهی
تمام آنچه
از عشق می‌ماند
جای روشنِ قابی‌ست
.بر تیرگیِ دیوار


ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026

سه گانه یک روز بلند ( حروف ابجد )




راهِ فردوس را
از جیبِ سربازی بیرون کشیدم

کنارِ چند فشنگ
و عکسِ زنی
که پشتش نوشته بود:

برگرد

خاک را که تکاندم
چیزی در من
فرو ریخت

تمثالِ صلح
بر صدرِ میزِ بلندی
با دهانی پُر
لم داده بود

و کودکی
در گوشه‌ی اتاق
موجِ انفجار را
از گوش‌هایش
بیرون می‌آورد

واژه‌ها
از فرهنگِ لغات
کوچ می‌کردند

و نام‌های بی‌نشان
تنها با فشارِ یک دکمه
به قاعده‌ی ابجد
از حروف
خالی می‌شدند

میانِ اعداد
آسمان نمی‌گنجید

نه زوج
.ونه فرد


ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026

Sunday, 20 September 2026

سه گانه دلتنگ سپیده ( 3 )

 






شعری باید نوشت

در بامدادی که

باغ
از چنگِ خزانِ بی‌امان
،رها شود

حسرت
از دلِ چشم‌انتظاریِ شکوفه
،جدا شود

و ترانه‌ی دشت
بر لبِ باد
.آشناترین نوا شود

شعری باید نوشت
برای خاکی که

بویِ باران
لابه‌لای خشت‌هایش
،به یادگار مانده است

نهالی که
نامِ بهار را
در آوندِ سبزش
.نشانده است

و برای حضورِ تو
که میانِ این همه درد
هنوز واژگان را
.به روشنای شعر کشانده است

تا شب
از شانه‌ی بام
،فرو ریزد

و برگِ اولین
از تنِ عریانِ شاخه
.سبز برخیزد

ارسلان- ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026

سه گانه ی دلتنگِ سپیده( 2 )











شعری باید نوشت
—برای صبوریِ اهلِ خانه

خاکی که در دلِ غربت
رهوارِ خیال را
تا سالیانِ دور می‌راند

کلامت
دانه‌های آتشینِ شقایق را
در ویرانه‌ی جان
می‌افشاند

و نامت
شب را
هر بار
.به هزیمت می‌کشاند

شعری باید نوشت

برای اندوهِ بی‌امانی که
از کوچه‌های خاموش
می‌گوید

از گل‌بوته‌ای که
در کویر
با خیالِ باران
می‌روید

مادری که
پیراهنِ پاره را
هر روز
می‌بوید

و پرنده‌ای که
از کنارِ قفس
آبیِ بی‌سقفِ آسمان را
.می‌جوید


برای دلِ تو

برای دلتنگیِ من

برای کوتاهیِ سخن


ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026

سه گانه دلتنگِ سپیده( 1 )






شعری باید نوشت
پیش از آن‌که باد
برگِ آخرین را
از خاطرِ باغ براند؛

شب
بر شانه‌ی شهر
خیمه‌ی سنگین بگستراند،

و سپیده
در حسرتِ آفتاب
ناکام بماند.

از دیاری که
سیاهی
در رگ‌هایش
لانه ساخت.

عفریتِ قصه‌ها
به هزار حیلت
از هر درخت
چوبه‌ی نیستی برافراشت،

و ترس
تردید و سکوت را
در هر سرا کاشت؛

ناگاه
طوفان و آذرخش
از ژرفای خونینِ زخم
در جانِ شهر
جوشیدند.

شاخه‌های نورسِ سپیدار و چنار
با دستانِ تهی
پنجه در پنجه‌ی ظلمت
جنگیدند؛

چون گلبرگِ شقایق
،بر زمین غلتیدند و،

 ستاره‌وار
درخشیدند.


شعری باید نوشت

برای زنی که
در کنارِ چراغِ ایوان
تا صبح
در انتظار سوخت؛

با صدای هر پا
لب به نامِ گمشده
گشود،

و چشمانِ خسته
بر سایه‌های لرزان
.دوخت

برای مردی که
 با سفیدیِ برف بر سر،
کوهِ غم بر شانه،
و دریایی از خشم در سینه

چشم از آسمان ربود و
 در سکوتِ سهمگینِ شب
شعری نو
می‌سرود.


ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026


Saturday, 12 September 2026

از تبار رهایی












تو را
آن‌چنان می‌خواهم 
که خاک
 باران را
   با نخستین نم پاییزی
در آغوش می نشاند

 دریا
  فریاد عطش را
به زبانِ سرکش ِموج
بر ساحل می راند

و دانه‌ ی خرما
گرمایِ تابستان را
در جان می دواند 

--------

از کنارم که می‌گذری
هوا
لبریزِاز تو می‌شود
و عطرِ تنت
تا چند کوچه آن‌طرف‌تر
.دل را به پریشانی می‌کشاند

--------

،هر شب
ماه
به گوشواره‌ات گیر می‌کند
و آسمان
کنارِ گردنت
.تاب می‌خورد

-------

در صدای تو
رازی‌ست

که ساقهٔ تردِ نیلوفر
از آب
سر برمی‌کشد
 شاخه‌های عقیمِ شهر
.شکوفه‌باران می‌شوند

------

نگاهم
نخی‌ست
که چاکِ پیراهنت را
به خوابِ من
کوک می‌زند
و دردِ غربت را
در بندِ چشمانت
.جا می‌گذارد

------

شتابِ قدم‌ها
از کنارِ پنجره
استکانِ در دستم را
می‌لرزاند؛

نمی‌دانم
تو می‌آیی
یا باز کسی
دیوانه‌وار
بر در
.می‌کوبد

-------

نامت
از تبارِ رهایی‌ست؛
آرام می‌خوانم
تا در سکوتِ خانه
گم شود؛
شاید
نامحرمانِ باغ
.فالگوش نشسته‌اند

-------

دل هوایی‌ست
برای مکثِ کوتاهت
،پیش از خندیدن
لرزشِ سایه‌ات
،بر پردهٔ اتاق
و بخارِ نفس هایت
.روی شیشه

-------

تو را می‌طلبم
در کوچه‌پس‌کوچه‌های غریبِ سرزمینم
با  گرمایِ دستانت
بر دستهٔ استکان

 جایِ خالی‌ات
هنوز
در حافظهٔ چای هم
.می‌چرخد


ارسلان-ویسبادن

دهم سپتامبر- 2026