Wednesday, 30 September 2026

سقوطِ میراث





ما
به انسان
آن‌چنان ایمان آورده بودیم
که کوه
به گرانشِ زمین

و در باورمان نمی‌گنجید
که سقوط
ذاتِ ازلیِ پاره‌سنگ است

جهان
از آتشی بی‌امان
گدازان بود
هنگامی که
بر میزِ تشریح
تکه‌پاره می‌شد

دستانی
در آستین‌های سفید
خط‌کش را از نیام کشیده و
بر پوستِ خاک نهادند
تا نامشان را
بر بی‌نامیِ قربانی
حک کنند

روزی که
در کنارم بودی

موهایت
بوی بارانی را داشت
که بر هیچ اقلیمی
نباریده بود

برای لحظه‌ای
از یاد برده بودیم
که زمین
همچنان
زیرِ پایمان می‌لرزد

و آنانی
که از انسان می‌سرودند

طعمِ دریدن
لای دندان‌هایشان مانده بود

سرت را
که بر شانه‌ام می‌گذاشتی

جهان
به اندازه‌ی چند نفس
از ویرانیِ خویش
دست می‌کشید

چه ساده می‌نمود
باورِ رهایی

در فاصله میان دو بوسه
گرمای تنت
از پیراهن می‌گذشت

سکوتی می‌نشست
که می‌شد
صدای پیرشدنِ خاطره را
در آن شنید

ما
با ارتفاعِ حصار
پناهی می‌ساختیم

و هنگامی که تو
در خواب‌هایم
از راه می‌رسیدی

دیوار
از عبورِ سایه‌ات
ترک برمی‌داشت


ارسلان ـ ویسبادن
بیست‌وششم سپتامبر ۲۰۲۶

Monday, 28 September 2026

سه گانه یک روز بلند ( باور)






3

باورهایم

یک‌باره نمردند

هر کدام
شبی
کفش پوشیدند
چراغی خاموش کردند
و بی‌صدا گریختند

صبح
ردِ پا مانده بود
بر پله‌هایی که
سال‌هاست
فرودِ انسان را
می‌شمارند

واژه‌ها
از دور دریچه‌اند
و از نزدیک
دیوار

مردی
از زیرِ آوار
قفسِ قناریِ همسایه را
بیرون کشید

پرنده چشم گشود

ویرانی
یک قدم
.به عقب نشست


ارسلان-ویسبادن 
بیست و هشتم سپتامبر 2026

سه گانه یک روز بلند ( قاب کهنه)








2


بازوی لرزانِ عدالت
بر ترازویی
زیرِ آوار
خمیده بود

یک کفه پُر از خاک
و کفه‌ی دیگر
در دستانِ مردی که
از درِ پشتی
بیرون می‌رفت

تا عشق را
در دو نیمه‌ی یک قاب
دفن کند

پنجره لرزید
چراغ خاموش شد
و بوسه‌ای ناتمام
بر سپیدیِ بالش
ماسید

گاهی
تمام آنچه
از عشق می‌ماند
جای روشنِ قابی‌ست
.بر تیرگیِ دیوار


ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026

سه گانه یک روز بلند ( حروف ابجد )








1


راهِ فردوس را
از جیبِ سربازی بیرون کشیدم

کنارِ چند فشنگ
و عکسِ زنی
:که پشتش نوشته بود

برگرد

خاک را که تکاندم
چیزی در من
فرو ریخت

تمثالِ صلح
بر صدرِ میزِ بلندی
با دهانی پُر
لم داده بود

و کودکی
در گوشه‌ی اتاق
موجِ انفجار را
از گوش‌هایش
بیرون می‌آورد

واژه‌ها
از فرهنگِ لغات
کوچ می‌کردند

و نام‌های بی‌نشان
تنها با فشارِ یک دکمه
به قاعده‌ی ابجد
از حروف
خالی می‌شدند

میانِ اعداد
آسمان نمی‌گنجید

نه زوج
.ونه فرد


ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026



Sunday, 20 September 2026

سه گانه دلتنگ سپیده ( 3 )

 






شعری باید نوشت

در بامدادی که

باغ
از چنگِ خزانِ بی‌امان
،رها شود

حسرت
از دلِ چشم‌انتظاریِ شکوفه
،جدا شود

و ترانه‌ی دشت
بر لبِ باد
.آشناترین نوا شود

شعری باید نوشت
برای خاکی که

بویِ باران
لابه‌لای خشت‌هایش
،به یادگار مانده است

نهالی که
نامِ بهار را
در آوندِ سبزش
.نشانده است

و برای حضورِ تو
که میانِ این همه درد
هنوز واژگان را
.به روشنای شعر کشانده است

تا شب
از شانه‌ی بام
،فرو ریزد

و برگِ اولین
از تنِ عریانِ شاخه
.سبز برخیزد

ارسلان- ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026

سه گانه ی دلتنگِ سپیده( 2 )











شعری باید نوشت
—برای صبوریِ اهلِ خانه

خاکی که در دلِ غربت
رهوارِ خیال را
تا سالیانِ دور می‌راند

کلامت
دانه‌های آتشینِ شقایق را
در ویرانه‌ی جان
می‌افشاند

و نامت
شب را
هر بار
.به هزیمت می‌کشاند

شعری باید نوشت

برای اندوهِ بی‌امانی که
از کوچه‌های خاموش
می‌گوید

از گل‌بوته‌ای که
در کویر
با خیالِ باران
می‌روید

مادری که
پیراهنِ پاره را
هر روز
می‌بوید

و پرنده‌ای که
از کنارِ قفس
آبیِ بی‌سقفِ آسمان را
.می‌جوید


برای دلِ تو

برای دلتنگیِ من

برای کوتاهیِ سخن


ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026

سه گانه دلتنگِ سپیده( 1 )






شعری باید نوشت
پیش از آن‌که باد
برگِ آخرین را
از خاطرِ باغ براند؛

شب
بر شانه‌ی شهر
خیمه‌ی سنگین بگستراند،

و سپیده
در حسرتِ آفتاب
ناکام بماند.

از دیاری که
سیاهی
در رگ‌هایش
لانه ساخت.

عفریتِ قصه‌ها
به هزار حیلت
از هر درخت
چوبه‌ی نیستی برافراشت،

و ترس
تردید و سکوت را
در هر سرا کاشت؛

ناگاه
طوفان و آذرخش
از ژرفای خونینِ زخم
در جانِ شهر
جوشیدند.

شاخه‌های نورسِ سپیدار و چنار
با دستانِ تهی
پنجه در پنجه‌ی ظلمت
جنگیدند؛

چون گلبرگِ شقایق
،بر زمین غلتیدند و،

 ستاره‌وار
درخشیدند.


شعری باید نوشت

برای زنی که
در کنارِ چراغِ ایوان
تا صبح
در انتظار سوخت؛

با صدای هر پا
لب به نامِ گمشده
گشود،

و چشمانِ خسته
بر سایه‌های لرزان
.دوخت

برای مردی که
 با سفیدیِ برف بر سر،
کوهِ غم بر شانه،
و دریایی از خشم در سینه

چشم از آسمان ربود و
 در سکوتِ سهمگینِ شب
شعری نو
می‌سرود.


ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026


Saturday, 12 September 2026

از تبار رهایی












تو را
آن‌چنان می‌خواهم 
که خاک
 باران را
   با نخستین نم پاییزی
در آغوش می نشاند

 دریا
  فریاد عطش را
به زبانِ سرکش ِموج
بر ساحل می راند

و دانه‌ ی خرما
گرمایِ تابستان را
در جان می دواند 

--------

از کنارم که می‌گذری
هوا
لبریزِاز تو می‌شود
و عطرِ تنت
تا چند کوچه آن‌طرف‌تر
.دل را به پریشانی می‌کشاند

--------

،هر شب
ماه
به گوشواره‌ات گیر می‌کند
و آسمان
کنارِ گردنت
.تاب می‌خورد

-------

در صدای تو
رازی‌ست

که ساقهٔ تردِ نیلوفر
از آب
سر برمی‌کشد
 شاخه‌های عقیمِ شهر
.شکوفه‌باران می‌شوند

------

نگاهم
نخی‌ست
که چاکِ پیراهنت را
به خوابِ من
کوک می‌زند
و دردِ غربت را
در بندِ چشمانت
.جا می‌گذارد

------

شتابِ قدم‌ها
از کنارِ پنجره
استکانِ در دستم را
می‌لرزاند؛

نمی‌دانم
تو می‌آیی
یا باز کسی
دیوانه‌وار
بر در
.می‌کوبد

-------

نامت
از تبارِ رهایی‌ست؛
آرام می‌خوانم
تا در سکوتِ خانه
گم شود؛
شاید
نامحرمانِ باغ
.فالگوش نشسته‌اند

-------

دل هوایی‌ست
برای مکثِ کوتاهت
،پیش از خندیدن
لرزشِ سایه‌ات
،بر پردهٔ اتاق
و بخارِ نفس هایت
.روی شیشه

-------

تو را می‌طلبم
در کوچه‌پس‌کوچه‌های غریبِ سرزمینم
با  گرمایِ دستانت
بر دستهٔ استکان

 جایِ خالی‌ات
هنوز
در حافظهٔ چای هم
.می‌چرخد


ارسلان-ویسبادن

دهم سپتامبر- 2026

Friday, 11 September 2026

سه گانه ببست و چهار ساعت3 ( شب )




بوقِ ماشین‌ها

.ازدحامِ عابران


نوازنده‌ای

،کنار پیاده‌رو

سازش را

.لمس می‌کند


.تو می‌ایستی

.من هم


مردی

.به دیوار تکیه می‌دهد

پیک موتوری

.کلاهش را برمی‌دارد

زنی

دستِ کودکش را

.محکم‌تر می‌گیرد


نت‌ها

لای سرگیجه‌ی ترافیک

.راه باز می‌کنند


قدم‌ها

.کُند می‌شوند

،کسی می‌ایستد

،کسی برمی‌گردد

کسی

از روی شانه‌ی دیگری

.سرک می‌کشد


.موسیقی تمام می‌شود


اسکناسی

،در جعبه‌ی ساز می‌افتد

.اسکناس‌های دیگر


به من

.تکیه داده‌ای

.من هم


شب را

.بیدار ماندیم


سردیِ دستانت

گرگرفتگیِ صورتم را

.می‌پوشاند


روی برگ‌های خیابان

شبنم

.تا صبح می‌نشیند


ریشه‌ها

زیر سنگفرش

.خیس مانده‌اند



ارسلان ـ ویسبادن

هفتم سپتامبر ۲۰۲۶


سه گانه ببست و چهار ساعت 2 (ظهر)





.کنار هم قدم می‌زنیم


سایه‌ها

زیر پا

.جمع شده‌اند


زنی

کیسه‌ها را دست‌به‌دست

.می‌کند

انگشتانش

از ردِ نایلون

.زخم شده‌اند


از سرِ راه

.کنار می‌کشی

،نگاهت می‌کنم

.لبخند می‌زنی


بوی نان

از کوچه

.می‌آید


پنجره‌ی روبه‌رو

.پُر از گل‌های شمعدانی است


.تو چیزی نمی‌گویی

.من هم


روز

بی‌پروا

.می‌گذرد


سایه‌هایمان

در هم فرو می‌روند

و طولِ پیاده‌رو را

.اشغال می‌کنند


ارسلان ـ ویسبادن

هفتم سپتامبر ۲۰۲۶

سه گانه ببست و چهار ساعت 1 (صبح )






صبح

با دستانِ رفتگر

،بیدار می‌شود


میانِ برگ‌های خیسِ پاییزی

،ته‌سیگار

،خاکستر

.و جعبه‌های خالیِ پیتزا


درخت‌ها

،بوی دود گرفته‌اند

ولی هنوز

.نفس می‌کشند


.تو آن‌سوی خیابان ایستاده‌ای


،اتوبوسی می‌گذرد

پُر از صورت‌هایی که

.در خوابند


زنی

،سرش را به شیشه تکیه داده

مردی

،گوشه‌ی نان را می‌جود

کودکی

روی بخارِ پنجره

خانه‌ای می‌کشد

.با دودکشِ بی‌دود


تو

.هنوز آنجایی


بادی که

،موهایت را پریشان می‌کند

چند کوچه پایین‌تر

روزنامه را از زیر پای

کارتن‌خواب

.بیرون می‌کشد


خیره می‌شوی

به دست‌های نانوا

و انگشتانِ زنی

که سکه‌هایش را چند بار

.می‌شمارد


عابران

.راه می‌افتند


،به سوی تو می‌آیم

از میانِ کسانی که

با شتاب

.دور می‌شوند


ارسلان ـ ویسبادن

هفتم سپتامبر ۲۰۲۶

Tuesday, 1 September 2026

ریشه های آتش







صبح

از شکافِ صخره‌ای
سر برآورد
که وحشتِ شب را
تاب آورده بود

باد

از شیبِ دره
به زیر خزید

بر زبانِ درختان
فریادی نشاند

رود

کف بر لب
می‌غرید

انگار
اندوهِ کهنه‌ی زمستان را
به دندان می‌کشید

پنجره

با تردید
به افق نگریست

دستت

میانِ دستانم لغزید

زیر پوستِ یخ‌زده‌ی خاک
ریشه‌ای
آرام
سنگ را شکافت

توفان

آسمان را
خراشید

رعد

ناله‌ای شد
در گلوی ابر

و باران

بر بام
چنان کوبید

که سکوت
در سینه‌ی زمین
ترک برداشت

در کشاکشِ
خشمِ رود و
صبوریِ کوه

گلی در این میان دمید
به رنگِ زبانه‌ی شقایق

به پیشوازِ بهاری که
این‌بار
از راه نرسید

در دامانِ دشت
بی‌مهابا
می‌رویید

ارسلان ـ ویسبادن
اول سپتامبر ۲۰۲۶

Sunday, 30 August 2026

سه گانه دو سوی امروز (ما )






تسبیحِ عقیقِ شهر
پاره شده است.

مهره‌ها
از پله‌های مسجد
تا دهانه‌ی مترو
غلتیده‌اند؛

کنار عصای پیرمردی
که انگشترش را
در مشت می‌فشارد،

یا زیر قدم‌های دختری
که باد
موهایش را
به رسمِ فردا
شانه می‌کند.

ما
دو سوی امروز
ایستاده‌ایم؛

تو
با دامنی
از سپیدیِ شکوفه،

من
با چند برگ خشک
لای ورق‌های کتاب.

نسیمی که وزید،

شکوفه و برگ
میان دیوارهای کاهگلی
بی‌هوا
رقصیدند.

..


ارسلان - ویسبادن

بیست و هفتم آگوست 2026


سه گانه دو سوی امروز ( من )





من
بر نیمکتی
در تقاطعِ دو خیابان نشسته‌ام؛

پشت سر
بوی نانِ تازه
و صدای فواره
در کنار چنارِ کهنسال،

روبه‌رو
چراغ و آینه
و تصویر تو
که از آن طرفِ میدان
می‌دود.

آفتاب
از روی شانه‌هایت
خیز برمی‌دارد،

موهایت
باد را
آشفته می‌کند،

و شهر
در هزار تکه‌ی آینه
نگاهت را
تکرار می‌سازد.


دستم را می‌فشاری؛

چیزی در جانم
ترک می‌خورد،


مثل یخِ نازکِ حوض
زیر نخستین آفتاب؛

و سایه‌های دیروز
آرام
در لرزشِ آب
محو می‌شوند.


ارسلان- ویسببادن 

بیست و هفتم آگوست 2026