.سر برگردانیم
ارسلان-ویسبادن
پانزدهم اکتبر 2026
.سر برگردانیم
ارسلان-ویسبادن
پانزدهم اکتبر 2026
۲
شب،
صفحه خبرها را میبندم،
عینک را کنار میگذارم،
و دستت را میفشارم.
دستهای ما
غریبه ترین
آشنای یکدیگرند.
پشت پنجره
نمِ پاییز
در جان و تن
میخزد.
چراغهای شهر
یکبهیک خاموش میشوند،
با نوک انگشت
دایرهای کوچک
روی بخارشیشه
میکشی؛
در آسمانِ نگاهت
شاید
جایی هنوز
آبی است.
۱
2
صبح
از پشتِ شاخههای سوخته
بالا میآمد
و باد
خاکسترِ شب را
در کوچه
پرواز میداد.
در حوضِ حیاط
آسمان سربی بود؛
ماهیِ سرخ
خود را
به سنگِ پاشوره
میکوبید.
و چهرههای آشنا
در عکسِ خیس
محو میشدند.
تیکتاکِ ساعت
هنوز
بر لاشهی دیوار
ضربه میزد.
از شکافِ سقف
باران میچکید
و ماه
در کفِ اتاق
1
مرا
در آغوش بگیر،
پیش از آنکه صبح
ردِ ما را
از چینِ ملافهها
دنبال کند.
بگذار جهان
پشتِ در بماند؛
با همهی خبرهای تلخ
و جیبهای خالی،
با مردی که پشتِ چراغ قرمز
لحظههای آخر را
میشمارد،
و زنی که بر صندلیِ اورژانس
به تابلوی «سکوت»
خیره مانده است.
فردا
چه دیر میرسد.
آن سوی خیابان
کودکی
با تکهای گچ
بر دیوارِ سیمانی
دری میکشد.
معجزه را
باور ندارم؛
اما
سرم را که به سینهات میسپارم
پرندهای
زیرِ گوشم
آرام میخواند.
همین کافیست.
و من
باخاطره خواب هایم
خماری بیداری را
سر می کنم
کودک هنوز
برای درِ گچی
دستگیرهای
میکشد.
ارسلان-ویسبادن
اول اکتبر 2026
ما
به انسان
آنچنان ایمان آورده بودیم
که کوه
به گرانشِ زمین
و در باورمان نمیگنجید
که سقوط
ذاتِ ازلیِ پارهسنگ است
جهان
از آتشی بیامان
گدازان بود
هنگامی که
بر میزِ تشریح
تکهپاره میشد
دستانی
در آستینهای سفید
خطکش را از نیام کشیده و
بر پوستِ خاک نهادند
تا نامشان را
بر بینامیِ قربانی
حک کنند
روزی که
در کنارم بودی
موهایت
بوی بارانی را داشت
که بر هیچ اقلیمی
نباریده بود
برای لحظهای
از یاد برده بودیم
که زمین
همچنان
زیرِ پایمان میلرزد
و آنانی
که از انسان میسرودند
طعمِ دریدن
لای دندانهایشان مانده بود
سرت را
که بر شانهام میگذاشتی
جهان
به اندازهی چند نفس
از ویرانیِ خویش
دست میکشید
چه ساده مینمود
باورِ رهایی
در فاصله میان دو بوسه
گرمای تنت
از پیراهن میگذشت
سکوتی مینشست
که میشد
صدای پیرشدنِ خاطره را
در آن شنید
ما
با ارتفاعِ حصار
پناهی میساختیم
و هنگامی که تو
در خوابهایم
از راه میرسیدی
دیوار
از عبورِ سایهات
ترک برمیداشت
ارسلان ـ ویسبادن
بیستوششم سپتامبر ۲۰۲۶