در خاطر
باغوارهی رویاهایم
درد
برفی
،در آستانهی ذوب
دروغ
برگی
.در دستانِ خزان
عشق
چشمهای
که زمینِ سنگلاخ را
.فتح میکرد
،آبی
سایهی آسمان
؛در خوابِ رود
سرخ
گلی
که سپیده
از گلبرگهایش
.سر برمیآورد
و هنوز
رنگ در رگهای باغ
.جاری بود
اما شب
ذرهذره
.در دلِ زندگی دوید
و سیاهی
تا ریشههای روشنایی
.فرو خزید
بیتردید
میشود دید
در آن سوی مه
گلهایی میرویند
که هنوز
.از رنگی بینام میگویند
و دور از نگاهِ عبوسِ جهان
باغی الوان را
بر بومِ خانه
.نقاشی میکنند
ارسلان
ویسبادن، نوزدهم آگوست ۲۰۲۶