گویا جهان
از شانههایمان
آویزان است؛
پیراهنی چرکین
.بر میخِ زنگزدهی دیوار
باد
در آستینهای تهی
،پنهان میشود
بیآنکه دستی
برای بدرقه
.تکان بخورد
در میدانِ شهر
درختان
ریشههایشان را
چون بندِ ناف
به مشتی خاک
،گره زدهاند
کودکان
بر بامهای کاغذی
برای پرندگانِ بیشکل
.آشیانه میسازند
ما
مردمانِ عصرِ بیخانمانیم؛
آفتاب را
در بطنِ زمین
،جستوجو میکنیم
نان را
از دهانِ گداختهی آهن
،بیرون میکشیم
و یکدیگر را
نه در فاصلهی کوهها
که در کنارِ دستهایمان
.گم میکنیم
از زنی سخن میگویم
که هنوز
صدای چرخدندهها
استخوانهایش را
میجود؛
از کودکی
که در دفترِ مشق
پرندهای میکشد
با بالهای هیولا؛
و از پیرمردی
که هر صبح
به گلدانِ خشکیده
.آب میدهد
از آنسوی دیوار
.کسی سرفه میکند