ارسلان-ویسبادن
دهم سپتامبر- 2026
ارسلان-ویسبادن
دهم سپتامبر- 2026
بوقِ ماشینها
.ازدحامِ عابران
نوازندهای
،کنار پیادهرو
سازش را
.لمس میکند
.تو میایستی
.من هم
مردی
.به دیوار تکیه میدهد
پیک موتوری
.کلاهش را برمیدارد
زنی
دستِ کودکش را
.محکمتر میگیرد
نتها
لای سرگیجهی ترافیک
.راه باز میکنند
قدمها
.کُند میشوند
،کسی میایستد
،کسی برمیگردد
کسی
از روی شانهی دیگری
.سرک میکشد
.موسیقی تمام میشود
اسکناسی
،در جعبهی ساز میافتد
.اسکناسهای دیگر
به من
.تکیه دادهای
.من هم
شب را
.بیدار ماندیم
سردیِ دستانت
گرگرفتگیِ صورتم را
.میپوشاند
روی برگهای خیابان
شبنم
.تا صبح مینشیند
ریشهها
زیر سنگفرش
.خیس ماندهاند
ارسلان ـ ویسبادن
هفتم سپتامبر ۲۰۲۶
.کنار هم قدم میزنیم
سایهها
زیر پا
.جمع شدهاند
زنی
کیسهها را دستبهدست
.میکند
انگشتانش
از ردِ نایلون
.زخم شدهاند
از سرِ راه
.کنار میکشی
،نگاهت میکنم
.لبخند میزنی
بوی نان
از کوچه
.میآید
پنجرهی روبهرو
.پُر از گلهای شمعدانی است
.تو چیزی نمیگویی
.من هم
روز
بیپروا
.میگذرد
سایههایمان
در هم فرو میروند
و طولِ پیادهرو را
.اشغال میکنند
ارسلان ـ ویسبادن
هفتم سپتامبر ۲۰۲۶
صبح
با دستانِ رفتگر
،بیدار میشود
میانِ برگهای خیسِ پاییزی
،تهسیگار
،خاکستر
.و جعبههای خالیِ پیتزا
درختها
،بوی دود گرفتهاند
ولی هنوز
.نفس میکشند
.تو آنسوی خیابان ایستادهای
،اتوبوسی میگذرد
پُر از صورتهایی که
.در خوابند
زنی
،سرش را به شیشه تکیه داده
مردی
،گوشهی نان را میجود
کودکی
روی بخارِ پنجره
خانهای میکشد
.با دودکشِ بیدود
تو
.هنوز آنجایی
بادی که
،موهایت را پریشان میکند
چند کوچه پایینتر
روزنامه را از زیر پای
کارتنخواب
.بیرون میکشد
خیره میشوی
به دستهای نانوا
و انگشتانِ زنی
که سکههایش را چند بار
.میشمارد
عابران
.راه میافتند
،به سوی تو میآیم
از میانِ کسانی که
با شتاب
.دور میشوند
ارسلان ـ ویسبادن
هفتم سپتامبر ۲۰۲۶
صبح
باد
رود
پنجره
دستت
میانِ دستانم لغزید
توفان
رعد
و باران
تسبیحِ عقیقِ شهر
پاره شده است.
مهرهها
از پلههای مسجد
تا دهانهی مترو
غلتیدهاند؛
کنار عصای پیرمردی
که انگشترش را
در مشت میفشارد،
یا زیر قدمهای دختری
که باد
موهایش را
به رسمِ فردا
شانه میکند.
ما
دو سوی امروز
ایستادهایم؛
تو
با دامنی
از سپیدیِ شکوفه،
من
با چند برگ خشک
لای ورقهای کتاب.
نسیمی که وزید،
شکوفه و برگ
میان دیوارهای کاهگلی
بیهوا
رقصیدند.
..
ارسلان - ویسبادن
بیست و هفتم آگوست 2026
من
بر نیمکتی
در تقاطعِ دو خیابان نشستهام؛
پشت سر
بوی نانِ تازه
و صدای فواره
در کنار چنارِ کهنسال،
روبهرو
چراغ و آینه
و تصویر تو
که از آن طرفِ میدان
میدود.
آفتاب
از روی شانههایت
خیز برمیدارد،
موهایت
باد را
آشفته میکند،
و شهر
در هزار تکهی آینه
نگاهت را
تکرار میسازد.
دستم را میفشاری؛
چیزی در جانم
ترک میخورد،
مثل یخِ نازکِ حوض
زیر نخستین آفتاب؛
و سایههای دیروز
آرام
در لرزشِ آب
محو میشوند.
ارسلان- ویسببادن
بیست و هفتم آگوست 2026