شعری باید نوشت
در بامدادی که
شعری باید نوشت
در بامدادی که
شعری باید نوشت
شعری باید نوشت
پیش از آنکه باد
برگِ آخرین را
از خاطرِ باغ براند؛
شب
بر شانهی شهر
خیمهی سنگین بگستراند،
و سپیده
در حسرتِ آفتاب
ناکام بماند.
از دیاری که
سیاهی
در رگهایش
لانه ساخت.
عفریتِ قصهها
به هزار حیلت
از هر درخت
چوبهی نیستی برافراشت،
و ترس
تردید و سکوت را
در هر سرا کاشت؛
ناگاه
طوفان و آذرخش
از ژرفای خونینِ زخم
در جانِ شهر
جوشیدند.
شاخههای نورسِ سپیدار و چنار
با دستانِ تهی
پنجه در پنجهی ظلمت
جنگیدند؛
چون گلبرگِ شقایق
،بر زمین غلتیدند و،
ستارهوار
درخشیدند.
شعری باید نوشت
برای زنی که
در کنارِ چراغِ ایوان
تا صبح
در انتظار سوخت؛
با صدای هر پا
لب به نامِ گمشده
گشود،
و چشمانِ خسته
بر سایههای لرزان
.دوخت
برای مردی که
با سفیدیِ برف بر سر،
کوهِ غم بر شانه،
و دریایی از خشم در سینه
چشم از آسمان ربود و
در سکوتِ سهمگینِ شب
شعری نو
میسرود.
ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026
ارسلان-ویسبادن
دهم سپتامبر- 2026
بوقِ ماشینها
.ازدحامِ عابران
نوازندهای
،کنار پیادهرو
سازش را
.لمس میکند
.تو میایستی
.من هم
مردی
.به دیوار تکیه میدهد
پیک موتوری
.کلاهش را برمیدارد
زنی
دستِ کودکش را
.محکمتر میگیرد
نتها
لای سرگیجهی ترافیک
.راه باز میکنند
قدمها
.کُند میشوند
،کسی میایستد
،کسی برمیگردد
کسی
از روی شانهی دیگری
.سرک میکشد
.موسیقی تمام میشود
اسکناسی
،در جعبهی ساز میافتد
.اسکناسهای دیگر
به من
.تکیه دادهای
.من هم
شب را
.بیدار ماندیم
سردیِ دستانت
گرگرفتگیِ صورتم را
.میپوشاند
روی برگهای خیابان
شبنم
.تا صبح مینشیند
ریشهها
زیر سنگفرش
.خیس ماندهاند
ارسلان ـ ویسبادن
هفتم سپتامبر ۲۰۲۶
.کنار هم قدم میزنیم
سایهها
زیر پا
.جمع شدهاند
زنی
کیسهها را دستبهدست
.میکند
انگشتانش
از ردِ نایلون
.زخم شدهاند
از سرِ راه
.کنار میکشی
،نگاهت میکنم
.لبخند میزنی
بوی نان
از کوچه
.میآید
پنجرهی روبهرو
.پُر از گلهای شمعدانی است
.تو چیزی نمیگویی
.من هم
روز
بیپروا
.میگذرد
سایههایمان
در هم فرو میروند
و طولِ پیادهرو را
.اشغال میکنند
ارسلان ـ ویسبادن
هفتم سپتامبر ۲۰۲۶
صبح
با دستانِ رفتگر
،بیدار میشود
میانِ برگهای خیسِ پاییزی
،تهسیگار
،خاکستر
.و جعبههای خالیِ پیتزا
درختها
،بوی دود گرفتهاند
ولی هنوز
.نفس میکشند
.تو آنسوی خیابان ایستادهای
،اتوبوسی میگذرد
پُر از صورتهایی که
.در خوابند
زنی
،سرش را به شیشه تکیه داده
مردی
،گوشهی نان را میجود
کودکی
روی بخارِ پنجره
خانهای میکشد
.با دودکشِ بیدود
تو
.هنوز آنجایی
بادی که
،موهایت را پریشان میکند
چند کوچه پایینتر
روزنامه را از زیر پای
کارتنخواب
.بیرون میکشد
خیره میشوی
به دستهای نانوا
و انگشتانِ زنی
که سکههایش را چند بار
.میشمارد
عابران
.راه میافتند
،به سوی تو میآیم
از میانِ کسانی که
با شتاب
.دور میشوند
ارسلان ـ ویسبادن
هفتم سپتامبر ۲۰۲۶