صبح
باد
رود
پنجره
دستت
میانِ دستانم لغزید
توفان
رعد
و باران
صبح
باد
رود
پنجره
دستت
میانِ دستانم لغزید
توفان
رعد
و باران
تسبیحِ عقیقِ شهر
پاره شده است.
مهرهها
از پلههای مسجد
تا دهانهی مترو
غلتیدهاند؛
کنار عصای پیرمردی
که انگشترش را
در مشت میفشارد،
یا زیر قدمهای دختری
که باد
موهایش را
به رسمِ فردا
شانه میکند.
ما
دو سوی امروز
ایستادهایم؛
تو
با دامنی
از سپیدیِ شکوفه،
من
با چند برگ خشک
لای ورقهای کتاب.
نسیمی که وزید،
شکوفه و برگ
میان دیوارهای کاهگلی
بیهوا
رقصیدند.
..
ارسلان - ویسبادن
بیست و هفتم آگوست 2026
من
بر نیمکتی
در تقاطعِ دو خیابان نشستهام؛
پشت سر
بوی نانِ تازه
و صدای فواره
در کنار چنارِ کهنسال،
روبهرو
چراغ و آینه
و تصویر تو
که از آن طرفِ میدان
میدود.
آفتاب
از روی شانههایت
خیز برمیدارد،
موهایت
باد را
آشفته میکند،
و شهر
در هزار تکهی آینه
نگاهت را
تکرار میسازد.
دستم را میفشاری؛
چیزی در جانم
ترک میخورد،
مثل یخِ نازکِ حوض
زیر نخستین آفتاب؛
و سایههای دیروز
آرام
در لرزشِ آب
محو میشوند.
ارسلان- ویسببادن
بیست و هفتم آگوست 2026
تو
بهارِ غریبهای
در حیاطی که
هنوز از بوی کاهگل
مست میشود.
پیچک
از ترکِ دیوار
تا زیر سقف
خزیده است.
پنجره را باز میکنی؛
خیابان
با بوق ماشینها،
بوی خاک
و برگهایی سرگردان
به اتاق سرک میکشد.
باد
چند تار از موهایت را
از دندانههای شانه
روی حوض میریزد.
آب میلرزد،
خانه
تکهتکه میشود
و ماهیِ سرخ
میان تصویرهای شکسته
با روشنیِ آب
میچرخد.
جویِ سیاه
چرکِ شب را
با خود کشید.
صبحِ بیطلوع
روی شانههای زخمیِ شهر
سنگینی میکرد،
و روز
آلوده به بوی دود
لای در
به خانه خزید.
مادر
نان را کوچکتر بُرید
تا گرسنگی
دیر
سرِ سفره بنشیند.
خشم هم
در استکان چرخید
و با تلخیِ چای
تهنشین شد.
پشتِ پنجره
گلدانی
با دهانِ خشک
از نفس افتاد.
آنسوی شیشه
کوچههای سرگردان
زیرِ آوارِ خستگی
گم شدند.
دستانت
خوابِ بوته را برهم زدند؛
جرعهای آب
در تاریکیِ ریشهها
دوید.
آسمانی
لبریز از رعد
در من غرید؛
هنوز
مشتهایم
بوی باروتِ سکوت میدهند.
کنارِ انگشتانِ تو
جوانهای
پوستِ سردِ خاک را شکافت؛
آنقدر آرام
که فقط
زمین شنید.
ارسلان- ویسبادن
بیست و پنجم آگوست 2026
،از این فصلِ مهآلود
در خاطر
باغوارهی رویاهایم
درد
برفی
،در آستانهی ذوب
دروغ
برگی
.در دستانِ خزان
عشق
چشمهای
که زمینِ سنگلاخ را
.فتح میکرد
،آبی
سایهی آسمان
؛در خوابِ رود
سرخ
گلی
که سپیده
از گلبرگهایش
.سر برمیآورد
و هنوز
رنگ در رگهای باغ
.جاری بود
اما شب
ذرهذره
.در دلِ زندگی دوید
و سیاهی
تا ریشههای روشنایی
.فرو خزید
بیتردید
میشود دید
در آن سوی مه
گلهایی میرویند
که هنوز
.از رنگی بینام میگویند
و دور از نگاهِ عبوسِ جهان
باغی الوان را
بر بومِ خانه
.نقاشی میکنند
ارسلان
ویسبادن، نوزدهم آگوست ۲۰۲۶