Monday, 25 May 2026

هوای باران ( ترانه )



















امشب دلِ من هَوایِ باران دارد
چشمانِ تَری یادِ بهاران دارد

ابری که شد و نبود بارانَش باغ
این بی‌سر و پا سر به بیابان دارد

زین حالِ خراب و خاکِ درخواب، دریغ
در سینه هِزار ناله  پنهان دارد

گَر شهر کنون خسته و خاموش شده‌ست
بر هر گذَرَش نشانِ یاران دارد



امشب دلِ من هَوایِ باران دارد
چشمانِ تَری یادِ بهاران دارد


با جان بِنِشین و از منِ خسته مَپُرس
کو آن قدحی که رنگِ مستان دارد

چون این دلِ من نقشِ تو می‌سازد باز
با هر قدمی شوق دوچندان دارد

در هرسُخَنَت دردِ نهانی جاری‌ست
این قصه هنوز آینه‌ گردان دارد



امشب دلِ من هَوایِ باران دارد
چشمانِ تَری یادِ بهاران دارد


هُدهُدصِفَتی سویِ سُلَیمان می‌گشت
چشمی به ره و حالِ پریشان دارد

از قُرعه‌یِ فالَت  چه عیان  می‌شد خواند

کین قصه‌ی تلخ  رو به پایان دارد



کین قصه‌ی تلخ رو به پایان دارد


کین قصه‌ی تلخ 


رو به پایان دارد

هوایِ باران




امشب دلِ من هوایِ باران دارد

چشمانِ تَری یادِ بهاران دارد


ابری که شد و نبود بارانش باغ

این بی‌سر و پا سر به بیابان دارد


زین حالِ خراب و خاکِ درخواب، دریغ

در سینه هزار ناله پنهان دارد


گر شهر کنون خسته و خاموش شده‌ست

بر هر گذرش نشانِ یاران دارد


با جان بنشین و از منِ خسته مپرس

کو آن قدحی که رنگِ مستان دارد


چون این دلِ من نقشِ تو می‌سازد باز

با هر قدمی شوق دوچندان دارد


در هر سخنت دردِ نهانی جاری‌ست

این قصه هنوز آینه‌گردان دارد


هدهدصفتی سویِ سلیمان می‌گشت

چشمی به ره و حالِ پریشان دارد


در جامه ی شب زمزمه‌ای پیدا بود

این بغضِ کهن آتشِ طوفان دارد


از قرعه‌ی فالت چه عیان می‌شد خواند

کاین قصه‌ی تلخ رو به پایان دارد



ارسلان - ویسبادن

بیست و پنجم می 2026

Wednesday, 20 May 2026

باید سخن گفت ( ترانه )













باید سخن گفت باید سرود از حسِ سبزِ زمین صدای جاریِ آب از ریزشِ باران لالاییِ مَهتاب از شوری که درسینه می‌تَپید و جوانه ای که از هر کنارِ باغ سَرَک می‌کشید باید سخن گفت باید سرود از دردِ خاموش جانِ بیدار از ردِّ تازیانه بر پیکرِ روزگار از زخمِ بی‌ امانِ شب رَعشه‌ ی بی‌ اختیار از بوی سوختنِ پوست دودِ غلیظِ سیگار باید سخن گفت باید سرود از مرگِ برگ هَیاهویِ باد از کوچ رود تشنگیِ خاک از تنهاییِ خزر رنگِ گلگونِ کارون از آب‌ هایِ آبیِ فارس مرگِ آرامِ هامون باید سخن گفت باید سرود باید سخن گفت باید سرود



Saturday, 16 May 2026

Warte Nicht, Mein Herz

 




Aus Worten, die nie gesprochen,
hab ich die Wahrheit gelernt.
Dass Trauer ihre Koffer packt
und irgendwann verschwindet.

Ein junger Baum im Frühlingslicht
trägt wieder seine Blüten,
und nach der längsten Dunkelheit
findet der Morgen heim.


Warte nicht, mein Herz,
verlier dich nicht im Dunkeln.
Hinter all den schweren Tagen
lebt noch ein Funke.

Warte nicht, mein Herz,
versteck dich nicht vor dir.
Denn Liebe öffnet jede Tür,
selbst nach Schmerz und Narben.


Aus Bildern, die ich nie gesehen,
hab ich Hoffnung erkannt.
Dass Schmerz auch leiser werden kann
und Tränen trocknen lernen.

Ein neues Licht
fällt durch die Schatten,
und Liebe steht noch immer dort
hinter verschlossenen Türen.


Ich hab das Kleid der Trauer abgelegt,
hab falsche Wege hinter mir gelassen.
Ich heb meine Stimme gegen die Angst,
die mich so lange festgehalten hat.

Diesmal bleib ich nicht stehen.
Diesmal warte ich nicht mehr.


Thursday, 14 May 2026

سوگ خاک

 











از این شهری که در هر کویِ آن، آوار می‌بارد
ز هر در، حَسرَتی در قامَتِ دیوار می‌بارد

به ترفندی که بلعیدند رنگِ شور از آیینه
همه شب ، تیرگی بر جان و بر پِندار می‌بارد

بهاری بود در راه و هزاران راز، با خود داشت
به هر گل ، رنگِ امید از دلِ گلزار می‌بارد

چو گلبرگی که می‌پوسید در خاک و نِگَه می‌کرد
هزاران غنچهٔ نشکفته بر رُخسار می‌بارد


از این شهری که در هر کویِ آن، آوار می‌بارد
ز هر در، حَسرَتی در قامَتِ دیوار می‌بارد


به سوگِ خاکِ گلگون و غمِ باغِ پریشانم
خَزان، بارِ دِگر، شیوَن‌ کُنان . بسیار می‌بارد

کجا عزمِ سَفَر کردی، که بعدِ رفتنِت هر بار
نِشانِ غم ، ز چَشمِ خستهٔ هر یار می‌بارد


هوای خانه می‌چرخَد فرازِ هر شب و روزم
خوشا ابری که هر دم بر تنِ دلدار می‌بارد


خوشا ابری که هر دم بر تنِ دلدار می‌بارد


رویایِ کودکانِ دیروز









بر بی‌تابیِ زخم‌هایمان

درمانی اگر نبود

شُعله‌ ای بُگذار


...تا آتشفشانِ درد

از نایِ خونیین

زَبانه کِشد



بر گِره کورِ

بُغض‌هایمان

راهی اگر

به فریادی نبود

بوسه‌ ای بُگذار

تا طوفانِ واژگان

بر زبان

روان شَوَد



بر دستانِ بسته‌-مان

نِشانی از گُشودن

اگر نبود

با نوازشِ اَنگُشتانت

نوش-دارویی بُگذار

تا جان

از ردِّ کبودِ اِسارَت

دمی رها بماند



بر نامُرادیِ اَیّام

فرجامی اگر نَبود

نغمه‌ ای نو

از سازِ روزگار

 در دل بُگذار

تا شاید


رویایِ کودکانِ دیروز

بر برگ‌ برگِ

قصه‌هایِ امروز

... تعبیر

گردد


... تعبیر

گردد






سوگ خاک









از این شهری که در هر کویِ آن، آوار می‌بارد
ز هر در، حسرتی در قامتِ دیوار می‌بارد

به ترفندی که بلعیدند رنگِ شور از آیینه
همه شب تیرگی بر جان و بر پندار می‌بارد

بهاری بود در راه و هزاران راز با خود داشت
به هر گل رنگِ امید از دلِ گلزار می‌بارد

چو گلبرگی که می‌پوسید در خاک و نگه می‌کرد
هزاران غنچهٔ نشکفته بر رخسار می‌بارد

به سوگِ خاکِ گلگون و غمِ باغِ پریشانم
خزان، بارِ دگر، شیون‌کنان بسیار می‌بارد

کجا عزمِ سفر کردی، که بعدِ رفتنِت هر بار
نشانِ غم ز چشمِ خستهٔ هر یار می‌بارد

هوای خانه می‌چرخد فرازِ هر شب و روزم
خوشا ابری که هر دم بر تنِ دلدار می‌بارد


ارسلان - ویسبادن

چهاردهم می 2026