Thursday, 29 October 2026

بر کاکلِ سنگ










هنوز اندکی آفتاب
بر کاکلِ صخره مانده بود
که غروب
از لابه‌لای درختانِ انار
تا پیچِ کوچه‌باغ دوید.

چنارِ کهنسال
شاباشِ برگ را
بر گذرِ خیس می‌ریخت
و چراغ‌های آبادی
در مه غوطه می‌خوردند.

صدای شکستنِ شاخه‌ای
بر بهتِ دره بارید.

اناری ترکید؛
دانه‌های گلگون
بر زردیِ برگ پاشید.

کنارم بودی؛
قطره‌ای
در نگاهت می‌لرزید
و خورشید
از درونِ موهایت
بر شانه‌ام می‌ریخت.

شیبِ کوه
دندان‌های سپیدش را
در تنِ باغ فرو می‌کرد،
انگشتانت
میانِ انگشتانم لغزید.

تکه‌ای از سرخیِ شفق
در دلِ صبورِ سنگ
می‌تپید.

ردپاهایمان
در هم می‌آمیخت.

دودِ کلبه‌ای
بر فرازِ مه
می‌لغزید
و صبح
سلانه‌سلانه
از راه
می‌رسید.

ارسلان - ویسبادن

بیست و نهم اکتبر 2026



سایه‌ی سال‌های سرسخت









تو را
می‌خوانم؛
آنجا که آفتاب
در افقِ سردِ غربت
به خواب می‌رود
و نامت
در گرمای زبانم
آرام
آب می‌شود.

اینجا
برگ‌ها
با نوازشِ باد
رها می‌شوند؛
و من
به درختانی می‌اندیشم
که در دلِ طوفان
هنوز
ایستاده‌اند.

به زنی
که سپیده
با خوابی ناتمام
به خیابان می‌زند
و شب
با غباری بازمی‌گردد
که آینه
چهره‌اش را
در خاطر ندارد.

به جوانی
که پیش از شکفتنِ اولین بوسه
برفِ زمستان
بر شقیقه‌هایش
نشسته است.

محبوبِ من،
سایه‌ی سال‌های سرسخت
زیرِ چشم‌هایم
نشسته است.

انگشتانت
از خطوطِ صورتم
عمقِ دوری را
خواهند خواند.

گاهی
شادیِ کوچکی
در من می‌روید؛
تو نیستی
تا عطرش را
بر لب‌هایم
نفس بکشی.

برخواهم گشت؛
چون رودی
که مزه‌ی پونه
هنوز
بر زبانش می‌روید.

پیشانی‌ام را
بر پیشانی‌ات
خواهم گذاشت،
تا زمین
در تلاقیِ دو نگاهِ دلتنگ
گرم شود.

روزی که
دستت را بگیرم،
مرزها
میان انگشتانمان
فرو خواهند ریخت.

نامت را
بر زبان خواهم آورد؛
و راهِ خانه
از میانِ دست‌های ما
باز خواهد شد.


ارسلان- ویسبادن

بیست و نهم اکتبر 2026


Monday, 26 October 2026

در دستان گمشده






گویا جهان
از شانه‌هایمان
آویزان است؛

پیراهنی چرکین
.بر میخِ زنگ‌زده‌ی دیوار

باد
در آستین‌های تهی
،پنهان می‌شود

بی‌آنکه دستی
برای بدرقه
.تکان بخورد

در میدانِ شهر
درختان
ریشه‌هایشان را
چون بندِ ناف
به مشتی خاک
،گره زده‌اند

 کودکان
بر بام‌های کاغذی
برای پرندگانِ بی‌شکل
.آشیانه می‌سازند

ما
مردمانِ عصرِ بی‌خانمانیم؛

آفتاب را
در بطنِ زمین
،جست‌وجو می‌کنیم

نان را
از دهانِ گداخته‌ی آهن
،بیرون می‌کشیم

و یکدیگر را
نه در فاصله‌ی کوه‌ها
که در کنارِ دست‌هایمان
.گم می‌کنیم

از زنی سخن می‌گویم
که هنوز
صدای چرخ‌دنده‌ها
استخوان‌هایش را
می‌جود؛

از کودکی
که در دفترِ مشق
پرنده‌ای می‌کشد
با بال‌های هیولا؛

و از پیرمردی
که هر صبح
به گلدانِ خشکیده
.آب می‌دهد

از آن‌سوی دیوار
.کسی سرفه می‌کند


  ارسلان-ویسبادن
بیست و پنجم اکتبر 2026

Friday, 23 October 2026

نشانیِ خانه








کودکی‌ام
در جیبِ پیراهنی جا ماند
پر از تیله‌های آبی
که تصویرِ آسمان را
.دوچندان می‌کردند

شادی
تن‌پوشی بود
سپرده به صندوقچه‌ی فردا
که اندازه‌ی تن را
.از یاد برده بود

حسرتی مانده است
به سانِ ساعتی
بی‌شماطه و بی‌عقربه
که گاه
در خروسخوانِ سحر
.زنگ می‌زندشب‌های بسیار
چهل‌تکه‌ی خواب‌هایم را
در خانه‌ای می‌بینم
که دیگر
هر صبح
.آب‌وجارو نمی‌شود

در من
مردی ایستاده است
با خاطراتی بی‌سرانجام
و پاهایی که
خستگی را
.برنمی‌تابند

غروب
سایه‌ها بر دیوار
پاورچین‌کنان
بالا می‌روند
تا چشم
به تاریکی
.عادت کند

تیله‌های سوخته
در زمینِ بازی می‌غلتند
و تصویرِ آسمان را
.دو نیم می‌کنند

درختی پنهان می‌روید
شاخه‌هایش
از ارتفاعِ تنهایی می‌گذرند
.و گل‌های آبی می‌کارند


ارسلان ـ ویسبادن
بیست‌ودوم اکتبر ۲۰۲۶

 


Thursday, 22 October 2026

آن‌سویِ نبودنت










در من ته‌مانده‌ی کاشانه‌ای‌ست
که تهی شدن را
.آزموده است

تو آن‌سویِ جهانی
و من
،در این‌سویِ نبودنت

چنانت گرم می‌خوانم
که برف
بر شانه‌ی کوه
زمستان را
.از یاد ببرد

چه کسی گفته است
فاصله را با قدم می‌شمارند؟

فاصله
همین جای خالیِ انگشتانِ توست
،در میانِ دستانِ من
و زمهریری
که از پسِ هزار تموز
هنوز
در بُنِ استخوان
.رسوب می‌کند

کاش می‌شد
جغرافیا را
از حافظه‌ی زمین پاک کرد
تا هیچ مرزی
میانِ لبانِ تو
و بوسه‌ی من
.نماند

،ای نبضِ زنانه‌ی زمین
شتابی کن
تا حسرت را
از شانه‌هایم فرو بریزم؛
چنان تنگ
در آغوش بفشارمت
که زمان
در فاصله‌ی دو نفس
.راهِ خود را گم کند

روزی که بیایی
در را باز می‌گذارم
تا حتی
تصورِ دوری
.کوچ کند

و سکوت
.زبانِ شعرِ مشترکِ ما باشد


ارسلان-.ویسبادن
بیست و یکم آکتبر 2026

Sunday, 18 October 2026

آخرین درخت بخش سوم






از جنگ بیزارم؛
از دستانی که
فاصلهٔ دو انسان را
با بردِ موشک می‌سنجند،
از بیرقی
بر استخوانِ کودکان،
و بانگِ پیروزی
با دهانِ بستهٔ مادران.

ترسی در جانم می‌نشیند
وقتی می‌توان
به انفجار
آسان عادت کرد
و گریهٔ یک برگ را
دشوار شنید.

هر شب
کابوسِ تنهایی را
در آسمانِ بی‌پرنده
خواب می‌بینم؛
با مشتی نشا در دست
زیر بارانِ گلوله.

اگر روزی
آخرین درخت را کشتند
برگ‌برگِ شعرم را
کنار ریشه‌هایش دفن کنید؛

شاید
کلمات
در تاریکیِ خاک
راهِ سبز شدن را
به یاد بیاورند

و جهان
برای لحظه‌ای
به‌جای زوزهٔ شلیک
صدای شکستنِ
پوستهٔ یک دانه را
بشنود.

ارسلان ـ ویسبادن
شانزدهم اکتبر ۲۰۲۶


آخرین درخت بخش دوم





چه کسی
در گوشِ کوهستان
چنان فریاد می‌کشد
که سنگ
از ترس
به کانساری پناه می‌برد
و به ریشه می‌آموزد
به‌جای آب
خاکستر بنوشد؟

اینجا
آدم‌ها
قلبشان را
در سردخانه نگه می‌دارند
و هنگامِ سلام
سرنیزه را
بر سلاح
می‌نشانند.

کینه
از سینه سرریز می‌کند
بر میز شام می‌نشیند
و با قاشقِ کودک
آینده را می‌جود.

درختی
از ترسِ تبر
سایه‌اش را
زیر خاک پنهان می‌کند.

صبح
تنها جای خالی‌اش
می‌ماند.

شهر
از دیوارها آویزان است
و خیابان
از نام‌های ناآشنا
چنان پُر است
که هیچ گلی را
به یاد ندارد.

آخرین صدای جنگل را
در شیشه‌ای می‌ریزم؛
شبی می‌شکند
و خانه را
به سکوت می‌کشاند.

گوشم را به زمین
می‌چسبانم؛
شاید دانه‌ای
در تاریکی
هنوز به جوانه
فکر می کند.

خاک
دیگر خوابِ روییدنِ
حتی یک بوته را
نمی‌بیند.

ارسلان ـ ویسبادن
شانزدهم اکتبر ۲۰۲۶