Sunday, 20 September 2026

سه گانه دلتنگ سپیده ( 3 )

 






شعری باید نوشت

در بامدادی که

باغ
از چنگِ خزانِ بی‌امان
،رها شود

حسرت
از دلِ چشم‌انتظاریِ شکوفه
،جدا شود

و ترانه‌ی دشت
بر لبِ باد
.آشناترین نوا شود

شعری باید نوشت
برای خاکی که

بویِ باران
لابه‌لای خشت‌هایش
،به یادگار مانده است

نهالی که
نامِ بهار را
در آوندِ سبزش
.نشانده است

و برای حضورِ تو
که میانِ این همه درد
هنوز واژگان را
.به روشنای شعر کشانده است

تا شب
از شانه‌ی بام
،فرو ریزد

و برگِ اولین
از تنِ عریانِ شاخه
.سبز برخیزد

ارسلان- ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026

سه گانه ی دلتنگِ سپیده( 2 )











شعری باید نوشت
—برای صبوریِ اهلِ خانه

خاکی که در دلِ غربت
رهوارِ خیال را
تا سالیانِ دور می‌راند

کلامت
دانه‌های آتشینِ شقایق را
در ویرانه‌ی جان
می‌افشاند

و نامت
شب را
هر بار
.به هزیمت می‌کشاند

شعری باید نوشت

برای اندوهِ بی‌امانی که
از کوچه‌های خاموش
می‌گوید

از گل‌بوته‌ای که
در کویر
با خیالِ باران
می‌روید

مادری که
پیراهنِ پاره را
هر روز
می‌بوید

و پرنده‌ای که
از کنارِ قفس
آبیِ بی‌سقفِ آسمان را
.می‌جوید


برای دلِ تو

برای دلتنگیِ من

برای کوتاهیِ سخن


ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026

سه گانه دلتنگِ سپیده( 1 )






شعری باید نوشت
پیش از آن‌که باد
برگِ آخرین را
از خاطرِ باغ براند؛

شب
بر شانه‌ی شهر
خیمه‌ی سنگین بگستراند،

و سپیده
در حسرتِ آفتاب
ناکام بماند.

از دیاری که
سیاهی
در رگ‌هایش
لانه ساخت.

عفریتِ قصه‌ها
به هزار حیلت
از هر درخت
چوبه‌ی نیستی برافراشت،

و ترس
تردید و سکوت را
در هر سرا کاشت؛

ناگاه
طوفان و آذرخش
از ژرفای خونینِ زخم
در جانِ شهر
جوشیدند.

شاخه‌های نورسِ سپیدار و چنار
با دستانِ تهی
پنجه در پنجه‌ی ظلمت
جنگیدند؛

چون گلبرگِ شقایق
،بر زمین غلتیدند و،

 ستاره‌وار
درخشیدند.


شعری باید نوشت

برای زنی که
در کنارِ چراغِ ایوان
تا صبح
در انتظار سوخت؛

با صدای هر پا
لب به نامِ گمشده
گشود،

و چشمانِ خسته
بر سایه‌های لرزان
.دوخت

برای مردی که
 با سفیدیِ برف بر سر،
کوهِ غم بر شانه،
و دریایی از خشم در سینه

چشم از آسمان ربود و
 در سکوتِ سهمگینِ شب
شعری نو
می‌سرود.


ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026


Saturday, 12 September 2026

از تبار رهایی












تو را
آن‌چنان می‌خواهم 
که خاک
 باران را
   با نخستین نم پاییزی
در آغوش می نشاند

 دریا
  فریاد عطش را
به زبانِ سرکش ِموج
بر ساحل می راند

و دانه‌ ی خرما
گرمایِ تابستان را
در جان می دواند 

--------

از کنارم که می‌گذری
هوا
لبریزِاز تو می‌شود
و عطرِ تنت
تا چند کوچه آن‌طرف‌تر
.دل را به پریشانی می‌کشاند

--------

،هر شب
ماه
به گوشواره‌ات گیر می‌کند
و آسمان
کنارِ گردنت
.تاب می‌خورد

-------

در صدای تو
رازی‌ست

که ساقهٔ تردِ نیلوفر
از آب
سر برمی‌کشد
 شاخه‌های عقیمِ شهر
.شکوفه‌باران می‌شوند

------

نگاهم
نخی‌ست
که چاکِ پیراهنت را
به خوابِ من
کوک می‌زند
و دردِ غربت را
در بندِ چشمانت
.جا می‌گذارد

------

شتابِ قدم‌ها
از کنارِ پنجره
استکانِ در دستم را
می‌لرزاند؛

نمی‌دانم
تو می‌آیی
یا باز کسی
دیوانه‌وار
بر در
.می‌کوبد

-------

نامت
از تبارِ رهایی‌ست؛
آرام می‌خوانم
تا در سکوتِ خانه
گم شود؛
شاید
نامحرمانِ باغ
.فالگوش نشسته‌اند

-------

دل هوایی‌ست
برای مکثِ کوتاهت
،پیش از خندیدن
لرزشِ سایه‌ات
،بر پردهٔ اتاق
و بخارِ نفس هایت
.روی شیشه

-------

تو را می‌طلبم
در کوچه‌پس‌کوچه‌های غریبِ سرزمینم
با  گرمایِ دستانت
بر دستهٔ استکان

 جایِ خالی‌ات
هنوز
در حافظهٔ چای هم
.می‌چرخد


ارسلان-ویسبادن

دهم سپتامبر- 2026

Friday, 11 September 2026

سه گانه ببست و چهار ساعت3 ( شب )




بوقِ ماشین‌ها

.ازدحامِ عابران


نوازنده‌ای

،کنار پیاده‌رو

سازش را

.لمس می‌کند


.تو می‌ایستی

.من هم


مردی

.به دیوار تکیه می‌دهد

پیک موتوری

.کلاهش را برمی‌دارد

زنی

دستِ کودکش را

.محکم‌تر می‌گیرد


نت‌ها

لای سرگیجه‌ی ترافیک

.راه باز می‌کنند


قدم‌ها

.کُند می‌شوند

،کسی می‌ایستد

،کسی برمی‌گردد

کسی

از روی شانه‌ی دیگری

.سرک می‌کشد


.موسیقی تمام می‌شود


اسکناسی

،در جعبه‌ی ساز می‌افتد

.اسکناس‌های دیگر


به من

.تکیه داده‌ای

.من هم


شب را

.بیدار ماندیم


سردیِ دستانت

گرگرفتگیِ صورتم را

.می‌پوشاند


روی برگ‌های خیابان

شبنم

.تا صبح می‌نشیند


ریشه‌ها

زیر سنگفرش

.خیس مانده‌اند



ارسلان ـ ویسبادن

هفتم سپتامبر ۲۰۲۶


سه گانه ببست و چهار ساعت 2 (ظهر)





.کنار هم قدم می‌زنیم


سایه‌ها

زیر پا

.جمع شده‌اند


زنی

کیسه‌ها را دست‌به‌دست

.می‌کند

انگشتانش

از ردِ نایلون

.زخم شده‌اند


از سرِ راه

.کنار می‌کشی

،نگاهت می‌کنم

.لبخند می‌زنی


بوی نان

از کوچه

.می‌آید


پنجره‌ی روبه‌رو

.پُر از گل‌های شمعدانی است


.تو چیزی نمی‌گویی

.من هم


روز

بی‌پروا

.می‌گذرد


سایه‌هایمان

در هم فرو می‌روند

و طولِ پیاده‌رو را

.اشغال می‌کنند


ارسلان ـ ویسبادن

هفتم سپتامبر ۲۰۲۶

سه گانه ببست و چهار ساعت 1 (صبح )






صبح

با دستانِ رفتگر

،بیدار می‌شود


میانِ برگ‌های خیسِ پاییزی

،ته‌سیگار

،خاکستر

.و جعبه‌های خالیِ پیتزا


درخت‌ها

،بوی دود گرفته‌اند

ولی هنوز

.نفس می‌کشند


.تو آن‌سوی خیابان ایستاده‌ای


،اتوبوسی می‌گذرد

پُر از صورت‌هایی که

.در خوابند


زنی

،سرش را به شیشه تکیه داده

مردی

،گوشه‌ی نان را می‌جود

کودکی

روی بخارِ پنجره

خانه‌ای می‌کشد

.با دودکشِ بی‌دود


تو

.هنوز آنجایی


بادی که

،موهایت را پریشان می‌کند

چند کوچه پایین‌تر

روزنامه را از زیر پای

کارتن‌خواب

.بیرون می‌کشد


خیره می‌شوی

به دست‌های نانوا

و انگشتانِ زنی

که سکه‌هایش را چند بار

.می‌شمارد


عابران

.راه می‌افتند


،به سوی تو می‌آیم

از میانِ کسانی که

با شتاب

.دور می‌شوند


ارسلان ـ ویسبادن

هفتم سپتامبر ۲۰۲۶