شعری باید نوشت
پیش از آنکه باد
برگِ آخرین را
از خاطرِ باغ براند؛
شب
بر شانهی شهر
خیمهی سنگین بگستراند،
و سپیده
در حسرتِ آفتاب
ناکام بماند.
از دیاری که
سیاهی
در رگهایش
لانه ساخت.
عفریتِ قصهها
به هزار حیلت
از هر درخت
چوبهی نیستی برافراشت،
و ترس
تردید و سکوت را
در هر سرا کاشت؛
ناگاه
طوفان و آذرخش
از ژرفای خونینِ زخم
در جانِ شهر
جوشیدند.
شاخههای نورسِ سپیدار و چنار
با دستانِ تهی
پنجه در پنجهی ظلمت
جنگیدند؛
چون گلبرگِ شقایق
،بر زمین غلتیدند و،
ستارهوار
درخشیدند.
شعری باید نوشت
برای زنی که
در کنارِ چراغِ ایوان
تا صبح
در انتظار سوخت؛
با صدای هر پا
لب به نامِ گمشده
گشود،
و چشمانِ خسته
بر سایههای لرزان
.دوخت
برای مردی که
با سفیدیِ برف بر سر،
کوهِ غم بر شانه،
و دریایی از خشم در سینه
چشم از آسمان ربود و
در سکوتِ سهمگینِ شب
شعری نو
میسرود.
ارسلان — ویسبادن
هیجدهم سپتامبر 2026