از جنگ بیزارم؛
از دستانی که
فاصلهٔ دو انسان را
با بردِ موشک میسنجند،
از بیرقی
بر استخوانِ کودکان،
و بانگِ پیروزی
با دهانِ بستهٔ مادران.
ترسی در جانم مینشیند
وقتی میتوان
به انفجار
آسان عادت کرد
و گریهٔ یک برگ را
دشوار شنید.
هر شب
کابوسِ تنهایی را
در آسمانِ بیپرنده
خواب میبینم؛
با مشتی نشا در دست
زیر بارانِ گلوله.
اگر روزی
آخرین درخت را کشتند
برگبرگِ شعرم را
کنار ریشههایش دفن کنید؛
شاید
کلمات
در تاریکیِ خاک
راهِ سبز شدن را
به یاد بیاورند
و جهان
برای لحظهای
بهجای زوزهٔ شلیک
صدای شکستنِ
پوستهٔ یک دانه را
بشنود.
ارسلان ـ ویسبادن
شانزدهم اکتبر ۲۰۲۶