Wednesday, 3 June 2026

از لابلای سکوت









برایت می‌شد گفت
اگر چه غمگین


از شیشهٔ پنجره‌ی
رو به خیابان خیس
که نامت را
با باران می‌شناخت

از بلاتکلیفی صندلی
که سکوتِ روبه‌رو
هنوز
بر شانه‌هایش
سنگینی می‌کند

از بهتِ کتابی که
میان صفحه‌های ناخوانده‌اش
چشم به راه مانده است


برایت می‌شد گفت
اگر چه غمگین


از صدای کلیدی که
همچنان
راه برگشت را
گم کرده است

از خواب پریدنِ راهرو
با هر
صدای پا

از نامه‌ای که
در جیب باد
پیر شده است

از انتظاری که
رنگِ در و دیوار شد


برایت می‌شد گفت
اگر چه غمگین


از طعمِ آخرین دیداری که
در فنجان قهوه
ته‌نشین
شده است

از درِ طاق‌بازِ پشت‌بامی که
هر شب
ماه را
به جای تو
به کنار پله‌ها می‌کشاند

از واژه‌های سرگردان
میان دل و زبان
که هنوز
پشت دکمهٔ ارسال
جامانده‌اند

از نامی که
مدت‌هاست
موبایل
شماره‌اش را فراموش کرده است



برایت می‌شد گفت
اگر چه غمگین


از پله‌هایی که
هنوز
با شتابِ قدم‌هایت
هول می‌کنند

از ازدحام
همهٔ آن چیزهای کوچکِ خانه
بی‌آنکه چیزی بگویند
از تو حکایت دارند


برایت می‌شد گفت

افسوس
واژه‌ها همیشه
دیرتر از دلتنگی
می‌رسند


ارسلان ـ ویسبادن
دوم ژوئن ۲۰۲۶