برایت میشد گفت
اگر چه غمگین
از شیشهٔ پنجرهی
رو به خیابان خیس
که نامت را
با باران میشناخت
از بلاتکلیفی صندلی
که سکوتِ روبهرو
هنوز
بر شانههایش
سنگینی میکند
از بهتِ کتابی که
میان صفحههای ناخواندهاش
چشم به راه مانده است
برایت میشد گفت
اگر چه غمگین
از صدای کلیدی که
همچنان
راه برگشت را
گم کرده است
از خواب پریدنِ راهرو
با هر
صدای پا
از نامهای که
در جیب باد
پیر شده است
از انتظاری که
رنگِ در و دیوار شد
برایت میشد گفت
اگر چه غمگین
از طعمِ آخرین دیداری که
در فنجان قهوه
تهنشین
شده است
از درِ طاقبازِ پشتبامی که
هر شب
ماه را
به جای تو
به کنار پلهها میکشاند
از واژههای سرگردان
میان دل و زبان
که هنوز
پشت دکمهٔ ارسال
جاماندهاند
از نامی که
مدتهاست
موبایل
شمارهاش را فراموش کرده است
برایت میشد گفت
اگر چه غمگین
از پلههایی که
هنوز
با شتابِ قدمهایت
هول میکنند
از ازدحام
همهٔ آن چیزهای کوچکِ خانه
بیآنکه چیزی بگویند
از تو حکایت دارند
برایت میشد گفت
افسوس
واژهها همیشه
دیرتر از دلتنگی
میرسند
ارسلان ـ ویسبادن
دوم ژوئن ۲۰۲۶