بر دل من چه می رود
هر دم از این حال خراب
در سر من چه می دود
هر نفسم رفته به خواب
بر من و بر هر آنچه رفت
رانده شدم به صد هدف
کم کن از این کلاف حرف
چون نرسد سخن جواب
برده ز یاد تا کنون
شهر پر از کین و جنون
آن قدمی که بی فسون
با قلمی که شد عذاب
از چه گنه کشته شدم
بر چه خطا بسته شدم
این دل و این راه رها
از چه نصیبم این نقاب
این من و این نشان من
این همه در عیان من
گم شده در بحر سخن
گر که رود به سیل آب
از همه دل شکسته ام
از دو جهان گسسته ام
رنگی اگر مانده به رخ
حاصل رنج است و خضاب
بر من و بر هوای من
بگذر از این صدای من
درد من و دوای من
خانه که شد کنون حباب
در دل من تو خوانده ای
راهِ دگر نشانده ای
مهر به جان کشانده ای
تا که بر آید آفتاب
چیزی اگر که زنده است
فال به نامت زده است
چون نشود حاصل از آن
باقیِ عمر یک سراب
ارسلان - ویسبادن
بیست و نهم می ۲۰۲۶
No comments:
Post a Comment