Tuesday, 25 August 2026

از پشتِ پنجره













جویِ سیاه
چرکِ شب را
.با خود می‌بَرَد

 صبح
از شانه‌های زخمیِ شهر
،بالا می‌آید

روز
،از شکافِ در
با بوی دود و دلتنگی
.به خانه می‌خزد

مادر
نان را کوچک‌تر می‌بُرد
تا گرسنگی
دیرتر
.سرِ سفره بنشیند

خشم هم
در استکان می‌چرخد
و با تلخیِ چای
.ته‌نشین می‌شود

پشتِ پنجره
گلدانی
با دهانِ خشک
.نفس می‌کشد

آن‌سوی شیشه
شهرِ کبود
زیرِ آوارِ خستگی
.فرو می‌ریزد

دستانت
خوابِ بوته را برهم می‌زنند؛
جرعه‌ای آب
در تاریکیِ ریشه‌ها
.گم می‌شود

آسمانی
لبریز از رعد
،در من می‌غرد
و مشت‌هایم
.بوی باروتِ سکوت می‌دهند

کنارِ انگشتانِ تو
جوانه‌ای
پوستِ سردِ خاک را می‌شکافد؛

آن‌قدر آرام
که فقط
.زمین می‌شنود


ارسلان-ویسبادن

بیست و پنجم آگوست 2026

No comments: