Thursday, 20 August 2026

سه گانه عقربه‌ها بخش یک . درنگ




هرگز
در باورم نمی‌گنجید
روزی
،گوش بر سینه‌ی ساعت بگذارم
دل به عقربه‌ها بسپارم
و احساس کنم

عبورِ لحظه‌ها
در رگ‌های زمین
.یخ زده است

فقط
به اندازه‌ی درنگِ قطره‌ی باران
بر نوکِ برگی
—پیش از چکیدن

شاید مجالی
تا رشته‌ای از ریشه‌هایمان
گره بخورند
و نقشِ ناتمامِ زندگی
در رجی نو
.امتداد یابد

زمان
رودی‌ست
که در حافظه‌ی سنگ
،رسوب می‌کند

حتی اگر با هر موج
پاره‌های دیروز را
.به دوردست بریزد

فردا
آن سوی مه ایستاده است

در نوسان
.میانِ رفتن و ماندن

ناله
بغضی
که در گلوی سکوت
.ریشه می‌دواند

،و تن
آخرین برگ
.رو در روی هجومِ باد

من
از عبورِ تلخِ لحظه‌ها نمی‌گریزم

از باغی فرو می‌ریزم
که سال‌ها
در جان و روان
.رویانده بودم

و طوفان
پیش از خزان
رویای سبزش را
.به پروازی زرد کشاند

زنگِ بلندِ ساعت
ناگزیریِ زمان را
.تکرار می‌کرد



ارسلان
ویسبادن، نوزدهم آگوست ۲۰۲۶


No comments: