Wednesday, 26 August 2026

از پشتِ پنجره




 


جویِ سیاه
چرکِ شب را
با خود کشید.

صبحِ بی‌طلوع
روی شانه‌های زخمیِ شهر
سنگینی می‌کرد،

و روز
آلوده به بوی دود
لای در
به خانه خزید.

مادر
نان را کوچک‌تر بُرید
تا گرسنگی
دیر
سرِ سفره بنشیند.

خشم هم
در استکان چرخید
و با تلخیِ چای
ته‌نشین شد.

پشتِ پنجره
گلدانی
با دهانِ خشک
از نفس افتاد.

آن‌سوی شیشه
کوچه‌های سرگردان
زیرِ آوارِ خستگی
گم شدند.

دستانت
خوابِ بوته را برهم زدند؛
جرعه‌ای آب
در تاریکیِ ریشه‌ها
دوید.

آسمانی
لبریز از رعد
در من غرید؛
هنوز
مشت‌هایم
بوی باروتِ سکوت می‌دهند.

کنارِ انگشتانِ تو
جوانه‌ای
پوستِ سردِ خاک را شکافت؛

آن‌قدر آرام
که فقط
زمین شنید.


ارسلان- ویسبادن

بیست و پنجم آگوست 2026


No comments: