.کنار هم قدم میزنیم
سایهها
زیر پا
.جمع شدهاند
زنی
کیسهها را دستبهدست
.میکند
انگشتانش
از ردِ نایلون
.زخم شدهاند
از سرِ راه
.کنار میکشی
،نگاهت میکنم
.لبخند میزنی
بوی نان
از کوچه
.میآید
پنجرهی روبهرو
.پُر از گلهای شمعدانی است
.تو چیزی نمیگویی
.من هم
روز
بیپروا
.میگذرد
سایههایمان
در هم فرو میروند
و طولِ پیادهرو را
.اشغال میکنند
ارسلان ـ ویسبادن
هفتم سپتامبر ۲۰۲۶
No comments:
Post a Comment