صبح
از شکافِ صخرهای
سر برآورد
که وحشتِ شب را
تاب آورده بود
باد
از شیبِ دره
به زیر خزید
بر زبانِ درختان
فریادی نشاند
رود
کف بر لب
میغرید
انگار
اندوهِ کهنهی زمستان را
به دندان میکشید
پنجره
با تردید
به افق نگریست
دستت
میانِ دستانم لغزید
زیر پوستِ یخزدهی خاک
ریشهای
آرام
سنگ را شکافت
توفان
آسمان را
خراشید
رعد
نالهای شد
در گلوی ابر
و باران
بر بام
چنان کوبید
که سکوت
در سینهی زمین
ترک برداشت
در کشاکشِ
خشمِ رود و
صبوریِ کوه
گلی در این میان دمید
به رنگِ زبانهی شقایق
به پیشوازِ بهاری که
اینبار
از راه نرسید
در دامانِ دشت
بیمهابا
میرویید
ارسلان ـ ویسبادن
اول سپتامبر ۲۰۲۶
No comments:
Post a Comment