I
نسیم
از زمزمهی
دخترکِ زمین
برخاست
لحظه ای بی قرار
میانِ بیداری و خواب
با طعمِ گس کوهستان
سکوتِ رود را
شکست
بر بالِ باد
سینهٔ مه را
شکافت و
ترانهٔ جنگل را
در گوشِ برگ
خواند
پیشانیِ افق
از تبِ گلگونِ دشت
جوانه زد
روز بیدار گشت
II
ساعت
پا بر زمین کوبید
بالِ تیزِ پرستو
ردِّ پرواز را
بر سقفِ آسمان
به یادگار کشید
پرنده ای مهاجر
از پیچ راه
رسید
هوس کوچ
در خاطرِ خسته ی خاک
فرو نشست
باد هنوز
نشانی را
از جای پایِ رهگذری
میپرسید
روز
در دامانِ شب
آرام لغزید
III
ساعت ایستاد
زمان بیصدا
از کنارِ عقربه
به پیش خزید
آخرین ستارهٔ شب
در پشتِ سحر
غروب کرد
رود
سراغِ دریا را
پرسید
باد
در بنبستِ راه
لباسِ طوفان پوشید
شاخهای خشک
جای خالیِ پرنده را
گرم نگه داشت
با زمزمهٔ باران
چشمهای در خاک
لب گشود
دختر زمین
دل سیر
رقصید
ارسلان- ویسبادن
شانزدهم ژوین 2026
No comments:
Post a Comment