چون دلنگرانِ غمِ هر روزِ جهانم، به که گویم
گر جانِ هزاران بستانند و بمانم، به که گویم
بارانِ ستم بر سرِ این دشت فرو ریخت
زخمی که بهجا ماند و به مرهم ننشانم، به که گویم
در شهرِ من و تو همه کس چشم به راه اند
کو راه و نشانی که از این شب برهانم، به که گویم
از سفرهٔ خالی که سرت زیر فکندهست
شرمنده، به چشمت نگهی گر نتوانم، به که گویم
ابر از سرِ این خانه گذر کرد و نبارید
این تشنگیِ خاک به یک جرعه نخوانم، به که گویم
دل را اگر از خویش رها کردهای، هیهات
دلدارِ چنان را به کمندی نرسانم، به که گویم
این کومه سراپردهٔ باد است و غباری
ناخوانده دو روزی میهمانم، به که گویم
کاین برگِ جدا مانده ز آغوشِ درختان
آوارهٔ سودایِ خزانم، به که گویم
تردید مکن باغ به سامان شود اما
جان بیسروسامان شد وتدبیر ندانم، به که گویم
ارسلان - ویسبادن
2026 بیست و چهارم ژوئن
No comments:
Post a Comment