من
بر نیمکتی
در تقاطعِ دو خیابان نشستهام؛
پشت سر
بوی نانِ تازه
و صدای فواره
در کنار چنارِ کهنسال،
روبهرو
چراغ و آینه
و تصویر تو
که از آن طرفِ میدان
میدود.
آفتاب
از روی شانههایت
خیز برمیدارد،
موهایت
باد را
آشفته میکند،
و شهر
در هزار تکهی آینه
نگاهت را
تکرار میسازد.
دستم را میفشاری؛
چیزی در جانم
ترک میخورد،
مثل یخِ نازکِ حوض
زیر نخستین آفتاب؛
و سایههای دیروز
آرام
در لرزشِ آب
محو میشوند.
ارسلان- ویسببادن
بیست و هفتم آگوست 2026
No comments:
Post a Comment