دیرزمانیست
پاییز
در جان
آغاز شده است؛
،نه به رسمِ خزانِ درختان
به رنگِ خاموشیای
که هر شب
صندلیاش را
،نزدیکتر میکشد
از ناسورِ روزگار
هر صبح
بر صورتِ آینه
خطی دیگر
نقش میبندد؛
آنکه در تو مینگرد
اندکاندک
کنار آنانی مینشیند
که روزی
صدایشان
.خانه را گرم میکرد
در گوشهای از این غروب
کز کردهای؛
بهقدری آرام
که آخرین روشنایی
روی موهایت
لختی
.جا میماند
آمبولانسی میگذرد؛
صدای آژیر
دستهای کبوتر را
از خوابِ خیابان
.میپراند
چند پَر
دیرتر
،فرود میآیند
و سکوتی
که انگار
.خبری میداند
،شب
،خبرها را میبندم
،عینکم را کنار میگذارم
.و دستت را میگیرم
دستهای ما
هنوز
قدیمیترین
.آشنای یکدیگرند
شهر
چراغهایش را
یکبهیک خاموش میکند،
و در خانههای بسته
اندوه
تا دمِ صبح
.در اتاق میچرخد
پشت پنجره
نمِ پاییز
در جان و تن
.میخزد
با نوک انگشت
دایرهای کوچک
روی بخار
باز میکنی؛
در آسمانِ نگاهت
هنوز
جایی
.آبی است
ارسلان-ویسبادن
هفتم اکتبر 2026
No comments:
Post a Comment