مرا
در آغوش بگیر،
پیش از آنکه صبح
ردِ ما را
از چینِ ملافهها
دنبال کند.
بگذار جهان
پشتِ در بماند؛
با همهی خبرهای تلخ
و جیبهای خالی،
با مردی که پشتِ چراغ قرمز
لحظههای آخر را
میشمارد،
و زنی که بر صندلیِ اورژانس
به تابلوی «سکوت»
خیره مانده است.
فردا
چه دیر میرسد.
آن سوی خیابان
کودکی
با تکهای گچ
بر دیوارِ سیمانی
دری میکشد.
معجزه را
باور ندارم؛
اما
سرم را که به سینهات میسپارم
پرندهای
زیرِ گوشم
آرام میخواند.
همین کافیست.
و من
باخاطره خواب هایم
خماری بیداری را
سر می کنم
کودک هنوز
برای درِ گچی
دستگیرهای
میکشد.
ارسلان-ویسبادن
اول اکتبر 2026
No comments:
Post a Comment