پیراهنت
پر از بوی بهارنارنج بود
و تکهای از ماه
میان موهایت
آهسته
غروب میکرد
هر دکمه را که باز میکردم
برگها
خم میشدند
و سایهی غنچهای
بر صورتم مینشست
دستم
بر گونهات لغزید
قطرهای شبنم
بر انگشتانم چکید
سر بر سینهات گذاشتم
صدای کسی میآمد
که پرچین را
محکمتر میکرد
خواستم
گرهی را
با دندان باز کنم
طعم گس شکوفه
بر زبانم رویید
باغ خاموش شد
و تا صبح
شاخهای
مرا در آغوش
میفشرد
ارسلان-ویسبادن
اول نوامبر 2026
No comments:
Post a Comment