هنوز اندکی آفتاب
بر کاکلِ صخره مانده بود
که غروب
از لابهلای درختانِ انار
تا پیچِ کوچهباغ دوید.
چنارِ کهنسال
شاباشِ برگ را
بر گذرِ خیس میریخت
و چراغهای آبادی
در مه غوطه میخوردند.
صدای شکستنِ شاخهای
بر بهتِ دره بارید.
اناری ترکید؛
دانههای گلگون
بر زردیِ برگ پاشید.
کنارم بودی؛
قطرهای
در نگاهت میلرزید
و خورشید
از درونِ موهایت
بر شانهام میریخت.
شیبِ کوه
دندانهای سپیدش را
در تنِ باغ فرو میکرد،
انگشتانت
میانِ انگشتانم لغزید.
تکهای از سرخیِ شفق
در دلِ صبورِ سنگ
میتپید.
ردپاهایمان
در هم میآمیخت.
دودِ کلبهای
بر فرازِ مه
میلغزید
و صبح
سلانهسلانه
از راه
میرسید.
ارسلان - ویسبادن
بیست و نهم اکتبر 2026
No comments:
Post a Comment