Thursday, 16 September 2021

تبسم




رازِ پنهانی

در نهان نمی ماند

اگر شکفتنِ گلِ سرخ

نیازِنگاهت را

عریان می کرد


کلامِ ناگفته ای

بر زبان نمی ماند

اگر حسِ سوزانِ دستانت

عطشِ جان را

عیان می کرد


پروایی 

در میان نمی ماند

اگرهم آواییِ آغوش و رهایی را

گرمایِ بازوانت

نشان می کرد


و سرِّ سَر به مهری هم

ناگشوده نمی ماند

اگر حضورِ ناگریزِ سحر

گذری بر این

گوشه ی آسمان می کرد و

وسوسه ی دلِ سودایی ما را

به تبسمی

درمان می کرد 


ارسلان-تهران

بیست و سوم شهریور یکهزار و چهارصد


 

شور زندگی




با دامانِ خرامانِ سپیده

بیرقی خواهم افراشت

بر بامِ بی سرانجامِ تنهایی

تا طرّه ی طنازِ باد

ترنجِ رهایی را

بر صورتِ تکیده ی دشت

بیفشاند


با سازِِ شکسته ای که

به طاقچه ی اتاق

دل بسته است

هلهله ای خواهم نواخت

تا طنینِ ترانه

گل هایِ گریخته از

آوارِ روزگار را

به نظّاره ی رقصِ برگ هایِ سپیدار

بکشاند


با حسِّ سوزانِ نگاهت

در میانِ عریانیِ دستانم

آتشی خواهم ساخت

تا خوشه هایِ ستاره را

در قابِ خالیِ خیال

با وسواس بچیند و

شوق آب و آِیینه را

بر خلوتِ خرابِ خانه

بنشاند


در هماوردیِ نا برابرِ

سنگ و آیینه

فرصتِ درنگی نمی ماند

حتی اگر

تردیدِ در بهتِ چشمانت

شورِ زندگی را

بی سرانجام بخواند


ارسلان-تهران

دوم شهریور ماه یک هزارو چهارصد

Saturday, 15 May 2021

گریه ی بهار




نوای بی نوای بهار

از هجوم هر جایی روزگار

باز

به گریه نشست و

نم غمگین زمین

درازدحام سیاه سایه ها

پوشیده گشت

تا اندوه

دوباره

بر شوق شکوفه

رنگ ماتم بگستراند و

شهر همچنان

بی سرود بماند

 

در باور کند زمان 

نمی گنجید

که شتاب قدم هایت

گریز از تردید وداعی بود

که به دشواری 

زبان می گشود

تا 

هر دیدار 

بیش از اینش

نیازارد 

 

اینبار 

بهار هم

بی حضورت ای یار

به گریه نشست

 

ارسلان - تهران

بیست و چهارم اردیبهشت نود و نه

-- 

Sunday, 7 February 2021

دریغ




دریغا
که آوار روزگار
باور برگ ‌و بار را
از دیار شعر ربود
جامه ی کهربایی خزان را
بر تن زندگی نمود و
اشارت شرمگین لبخند را
پشت نقابی
قاب کرده بود

دریغا
که آوار روزگار
رویای باران را
در زهدان ابر
خشکاند
خواب رنگین خاک را
با کابوس غمگینی از کویر
پوشاند
و لبان تشنه ی شکفتن را
در هراس از زمهریر زمستان
به سکوت کشاند

دریغا
که آوار روزگار
درد بلند تنهایی را
بر وهم سایه هم
گستراند
حس سرد جدایی را
لابلای دستان نیاز
نشاند
و در سوگ همه ی زمزمه ها
گوش ها  را فرا خواند

دریغا
که آوار روزگار
کوچ غریبانه ی چلچله ها را
از نگاه پنجره دزدید
در خاطر کبوتر
شوق بی وزنی پرواز را
بر زمین کوبید
و درهای قفسی را گشود
که شاید نمیشد دید


دریغا
که آوار روزگار
بر چار طاق خانه بارید
و تنها
صدای پای موریانه را
می‌توان شنید

دریغا
که آوار چه زود
رسید


ارسلان - تهران
اول مهر ماه نود و نه

درد





چه بی کرانه درد
نعره می زند
در رگهای زندگی
هر بامداد
که دلی شیدا
از تپش
رها می گردد

شب
چادر سیاهی
بر سر روز
می کشاند
ستاره ی کاغذی بخت
از شرم
روی می پوشاند
و نگاه  قناری
بر سقف  قفس
خیره می ماند


چه بی نشانه درد
شعله می شود
در حصار تنهایی
هر شامگاه
که تکرار قصه های دل خراب
خواب را
در چشم  می نشاند و
تن خسته را
از کشاکش دوران
می رهاند

چه جاودانه باوری
که درد بی امان
دیر یا زود
درمان می پذیرد
حتی اگر
توفان تباهی
شور پر شکوه عشق را
به سخره گیرد

چه  عاشقانه باوری
که زندگی
هرگز نمی میرد

ارسلان- تهران
هفتم مهر ماه نودونه


Tuesday, 2 February 2021

ترانه ی باران




اگر در توان جانم بود
که‌ رد  درد را
تنها در انحنای واژگانم
پنهان سازم و
با نوای نگاهت
بی گناهی کلام را
به غسل تعمیدی
بنوازم
تا خیال
جامه ی شکوفه
بر تن بیاراید و
شوری دیگربار را
شادمانه شعله ور نماید

بی گمان
سخن از ترانه و باران
آسانتر بود

اگر رنگ سربی روزگار
تنها وهمی می شد
که با بانگ گلگون سحر
از پشت سنگینی پلک
می گریخت و
چشم
رنگین کمان نور را
در عبور از تنگ بلورینی می دید
که بر تاقچه اتاق
رقص سرخ ماهی را
انتظار می کشید

بی گمان
ترانه ی باران را
از بر می سرودم

اگر بر نطع خونین زمین
صورت نابالغ ماه می تابید و
زلال گمشده ی روز
به تنهایی دشت
سرکی می کشید
تا آلاله و شقایق
در میان دستانت بشکفد و
شوق دخترانه ی نسیم
تور سپیدش را
بر سر اقاقی بکشد

بی گمان
ترانه ی باران را
با تو می سرودم

اگر جان را
امان آن بود
که از ترنم گل بوته های باغ
بر سقف کاغذی آسمان
نقشی بنشاند
تا در نگاه سرد ستاره ی بخت
حضوری قاطعانه را
به رخ کشاند

بی گمان
تن نازک خاک
از نوازش ترانه ی باران
سرشار می شد

ارسلان- تهران
پنجم بهمن ماه نود و نه