Wednesday, 16 March 2022

طلوع باران

 



پنجه ی تشنه ی توفان

چنگ در دامانِ پُر چین دشت

سرخابِ خاک را 

به تن مالید و

هُرِمِ نفس را

به تصویرِ سپیدِ افق پاشید

تا فرشِ گلگونی از

شوقِ شقایق

زیرِ قدم هایِ روز

برپا سازد

 

لَختیِ لجوجِ شب 

در آشوبِ گرگ و میش

از کوچه هایِ انزوا

می گریزد

و تیرِ خدنگِ آرش

از کمانِ ستارگان

چشم زخمِ اسفندیار را

نشانه می رود

تا سرودِ صبورِ سحر

از فرازِ بام برخیزد و

ترانه یِ شبنم

بر صورتِ شهر 

فرو‌ریزد

 

قَرنیزِ قدیمیِ ایوان

در بُهتِ دیوار

چراغانیِ بنفشه را

به سکوتِ کوچه می کشاند

و باغ

از جامه دانِ جهازیِ بهار

بر قامتِ کهنسالگیِ عشق

رختِ نو نوار می پوشاند

تا 

رنگین کمانی از طلوع باران را

در چشمانِ نا باورت بنشاند و

کابوسِ شبانه را

به رُفت و رُوبی 

از حیاطِ خانه 

براند

 

باد هم گویا 

خستگی را 

از تن می رهاند

 

ارسلان- تهران

بیست و ششم بهمن ماه نود و نه

 

Monday, 14 March 2022

سەخمە







سەخمە ئۆغری وەیلانی پەڕسێلکێکە
کە ناونیشانی هێلانە
لە باگرۆ و هەورەگرمە پرسیار ئەکا
بە سۆزێکی بێکەسانە- کاتی ڕۆژپەڕ-
لە چارەنووسی نەنووسراو لە بگاری با دا دەدوێ.

سەخمە
بێدەنگی ڕەوانی جۆبارێکە
کاتی تێپەڕین لە درزی تینووی شافر
لەشی شلکی
ئەسپێرێتە
دەستی تێخی تیژی هەتاو.

هەستی دژواری پەژاری بێکەسێکی دوور لە زێدە
کە وا لە قووڵایی گیانا
نەخشی ڕتامێکی تاریک
بۆ یادگار بە جێ دێڵێ
و لە قەفسینگا
هەناسەی سواری
بە دژواری دەژمێرێ


سەخمە
تاسەی ڕوانینێکە
کە لوول و گیز
لە ئاسمانی خەونەکانما دیاری دا
و قوژبنە نادیارەکانی چیرۆکەکانی
پشکنی
و لە ئاکام دا
هەوری خەمێک خۆی نواند
و دڵۆپ-دڵۆپ
بارانی وێرانی تکایە
سەر گۆناگڕگرتووەکەی


سەخمە
ڕمانی دیوار
و چارەڕەشی ڕۆزگار نیە
شایەت شەوەیەکی دڵپیس
کە بە شێوانی خەوی شەوانە
گەی لەش دەکاتەوەو
هیوای ئەنگووتن
لە پێشانی کازێوە
ئەسڕێتەوە.



هۆنەر:ئەرسەلان

  وه ر گێر:هادي مورادی

 

Saturday, 5 March 2022

بانو



 

در امتدادِ

قصیده‌ی بلندِ کدام رویا

غزلت خواندم

که هر بامداد

خطوطِ خالیِ خیال

از یادت

لبریز می‌شوند

و گَله‌ی گَزمِگان بی نام

بر در می‌کوبند

تا

از شعرِ نهانِ حضورت

ردی بیابند

 

ای همه‌ی واژگانِ رهایی

بانو

از رمزِ ترانه‌ات بگو

 

در چنگِ سنگینِ کدام ساز

سرودت از اسارت گریخت

که با صدای

ریزِشِ باران

بر برگ برگِ جنگل ریخت و

شب

از هم نواییِ شاخه‌ها

به گوشه‌ای خزید

 

ای همه ی آوازِ روز

بانو

از ترنمِ بی بهانه‌ات بگو

 

 

بر بالینِ

کدام شقایقِ بی‌تاب

دامانِ دشت

آسمانِ تشنه را

در آغوش کشید

رنگ مخملیِ سحر را

بر صورتِ شرمگینِ دریا پاشید

و سر انجام

کلامِ پنهان

از چله‌ی کمانِ تردید

بر تنِ سپیدِ کاغذ

دوید

 

ای رازآلوده غزال

بانو

از زمزمه‌ی عاشقانه‌ات

بگو

 

 

ارسلان - ویسبادن

اول اسفند ماه یکهزار و چهارصد

Saturday, 12 February 2022

آوار




آوار

سفرِ سرگردانِ پرستویی است

که نشانیِ لانه را

از تندر و طوفان می‎‌جوید 

با آوازِ غریبانه در غروبی

که از سرنوشتِ نانوشته‌

در مسیرِ باد می‌گوید

 

آوار

سکوت جاریِ جویباری است

که در عبور از شیارِ تشنه‌ی کویر

زلالِ تن را

به تیغِ تیز خورشید

می‌سپارد

 حسِ غمگینِ غربتی است

که در نهانِ جان

نقش غبار تیره ا ی

به یادگار می گذارد 

و در قفسِ سینه

سنگینیِ نفس را

به دشواری می شمارد

 

آوار

حسرتِ دریغِ نگاهی است

که سرمست

 بر آسمان رویاهایم  دوید

هر گوشه ی نادیده ی قصه ها را

سرک کشید

 و سرانجام

حضورِ ابر- اندوهی که

قطره قطره

ویران

 بر التهابِ گونه چکید

 

آوار

نه فروریختنِ دیوار است

و نه بَد اقبالیِ روزگار

بَختکِ بدسِگالی شاید

که با آشوبِ خوابِ شبانه

بند از تن می‌گُشاید و

باورِ طلوع را

از پیشانیِ سحر

می‌رباید.

 

ارسلان- تهران

16 بهمن ماه 1400


Sunday, 30 January 2022






باد

با ناله ی لولای در

به درون تاریکی می خزد

و ورق های بی قواره ی روی میز را

به هم می ریزد

 

کاش برگ ها را شماره می کردم

تا شب و روز را گم نکنند

 

حس مرطوب باران

تصویر انتظار کوچه را

از ذهن پنجره

می رباید

و رنگ پریده ی پرده ی اتاق

از هول شب

بر تن مات دیوار می نشیند

 

سقوط چکه ی بی رحم

از طبله ی مردد سقف

ضرباهنگ قدم هایی را

خواب می بیند

که هنوز هم

دور می شوند

 

خلوت خانه

گوش به زنگ

صدای آشنایی است

که هر روز

در گرگ و میش سحر

از پله ها

آرام بالا می رود

و با عطر نان تازه

قفل در ناشناس همسایه را

به دشواری

می گشاید

 

از جیر جیر تخت

می شد فهمید

که بیدار شده ام

تا هوای ماسیده در سینه را

با بوی نمناک صبح

تقسیم کنم

 

زیر هره ی پنجره

انگار

جای پایی

تکیه به دیوار

گود مانده است

 

ارسلان - تهران

هفتم بهمن ماه یکهزاروچهارصد

 

  

Sunday, 9 January 2022

رویای لالایی




کودکِ رویاهایم

لالایی می‌گفت

خواب دیدم

که قد کشیده است

وسُراغم را

از سرِ کوچه می‌گیرد.

 

برگ‌هایِ دفترچه‌ی خاطرات

در کابوسِ پریشانِ شب

گم شده‌اند

تاریخِ فردا را

نمی‌شد یافت

 

انگار همیشه امروز بوده و

زمانِ سرگردان

بر دیوار اتاق

 تاب می‌خورد

تا انحنایِ زمین را

باور کنیم

 

گردشِ فصل ها هم 

تکراری شده است و

زمستان، سرانجام

همه‌ی لحظه‌ها را می‌خشکانَد


کاش درختان هم

زبان داشتند

تا خاطره‌ی طوفان را

هر بار

در گوشِ جنگل بخوانند

 

فرقی شاید نمی‌کرد

قرار نیست کسی ببیند 

چیزی بگوید

صدای شکستنِ شاخه را

بشنود 

و یا حتی

ریزشِ برگ ها را در پاییز

بشمارد

 

لولایِ درِ چوبی

زنگ زده است و

آمارِ مسافران را

از بردارد

چقدر فاصله‌ی رفتن ها

کوتاه شده است


تا پایانِ قصه

بیدار می‌مانم

و گلبرگ‌هایِ کنارِ گلدان را

با وسواس

میانِ ورق‌هایِ کتاب

می‌چینم

تا کودکِ رویاهایم

لالایی را

آرام درخواب

 ببیند

 

ارسلان-تهران

هجدهم دی ماه یکهزار و چهارصد

Tuesday, 4 January 2022

تو سبز بودی



تو سبز بودی

که هنوز

در انتظارِ روز

پس کوچه هایِ شهر هم

نفس می‌کشند

 

تو سبز بودی

که هنوز

از سُلاله‌ی درختانِ ارغوان

کودکان

غنچه می‌کنند و

شاخه‌هایِ برهنه

با واپسین سوزِ زمستان

لَچَکِ رنگین

بر سر می‌کشند

 

تو سبز بودی

که هنوز

پشتِ پرچینِ باغ

نگاهِ موّاجِ ابر

عطشِ گلِ سرخ را

سیراب می‌کند و

کبوترانِ چاهی

با زلالِ شبنم

هر صبحدم

وضو را تازه می سازند

 

تو سبز بودی

که هنوز

بر سفره‌ی هفت سینِ زمین

سبزه‌ها قد می‌کشند

شکوفه‌ی درختِ سیب

رنگین می‌شود

نذرِ سمنویِ مادربزرگ

با دودِ اِسپند و عُود

به باور می نشیند

و ماهیِ حوض

با سرخابِ سنجد و سماق

شرم از عریانی را

می پوشاند

 

تو سبز بودی

که هنوز

با هر صدایِ باران

دل در هوایت

می سُراید

سرزمینم

 

ارسلان- تهران

نهم دی ماه یکهزار و چهارصد