تو را
آنچنان میخواهم
که خاک
باران را
با نخستین نم پاییزی
در آغوش می نشاند
دریا
فریاد عطش را
به زبانِ سرکش ِموج
بر ساحل می راند
و دانه ی خرما
گرمایِ تابستان را
در جان می دواند
--------
از کنارم که میگذری
هوا
لبریزِاز تو میشود
و عطرِ تنت
تا چند کوچه آنطرفتر
.دل را به پریشانی میکشاند
--------
،هر شب
ماه
به گوشوارهات گیر میکند
و آسمان
کنارِ گردنت
.تاب میخورد
-------
در صدای تو
رازیست
که ساقهٔ تردِ نیلوفر
از آب
سر برمیکشد
شاخههای عقیمِ شهر
.شکوفهباران میشوند
------
نگاهم
نخیست
که چاکِ پیراهنت را
به خوابِ من
کوک میزند
و دردِ غربت را
در بندِ چشمانت
.جا میگذارد
------
شتابِ قدمها
از کنارِ پنجره
استکانِ در دستم را
میلرزاند؛
نمیدانم
تو میآیی
یا باز کسی
دیوانهوار
بر در
.میکوبد
-------
نامت
از تبارِ رهاییست؛
آرام میخوانم
تا در سکوتِ خانه
گم شود؛
شاید
نامحرمانِ باغ
.فالگوش نشستهاند
-------
دل هواییست
برای مکثِ کوتاهت
،پیش از خندیدن
لرزشِ سایهات
،بر پردهٔ اتاق
و بخارِ نفس هایت
.روی شیشه
-------
تو را میطلبم
در کوچهپسکوچههای غریبِ سرزمینم
با گرمایِ دستانت
بر دستهٔ استکان
جایِ خالیات
هنوز
در حافظهٔ چای هم
.میچرخد
ارسلان-ویسبادن
دهم سپتامبر- 2026
No comments:
Post a Comment