تو را
آنچنان میخواهم
که خاک
باران را
با نخستین نم پاییزی
در آغوش می نشاند
دریا
فریاد عطش را
به زبانِ سرکش ِموج
بر ساحل می راند
و دانه ی خرما
گرمایِ تابستان را
در جان می دواند
از کنارم که میگذری
هوا
لبریزِاز تو میشود
و عطرِ تنت
تا چند کوچه آنطرفتر
.دل را به پریشانی میکشاند
،هر شب
ماه
به گوشوارهات گیر میکند
و آسمان
کنارِ گردنت
.تاب میخورد
در صدای تو
رازیست
که ساقهٔ تردِ نیلوفر
از آب
سر برمیکشد
شاخههای عقیمِ شهر
.شکوفهباران میشوند
نگاهم
نخیست
که چاکِ پیراهنت را
به خوابِ من
کوک میزند
و دردِ غربت را
در بندِ چشمانت
.جا میگذارد
شتابِ قدمها
از کنارِ پنجره
استکانِ در دستم را
میلرزاند؛
نمیدانم
تو میآیی
یا باز کسی
دیوانهوار
بر در
.میکوبد
نامت
از تبارِ رهاییست؛
آرام میخوانم
تا در سکوتِ خانه
گم شود؛
شاید
نامحرمانِ باغ
.فالگوش نشستهاند
دل هواییست
برای مکثِ کوتاهت
،پیش از خندیدن
لرزشِ سایهات
،بر پردهٔ اتاق
و بخارِ نفس هایت
.روی شیشه
تو را میطلبم
در کوچهپسکوچههای غریبِ سرزمینم
با گرمایِ دستانت
بر دستهٔ استکان
جایِ خالیات
هنوز
در حافظهٔ چای هم
.میچرخد
ارسلان-ویسبادن
دهم سپتامبر- 2026
No comments:
Post a Comment