تنهاییام را
امشب
روی بند رخت
آویختهام.
در شهری
که رنگ آسمانش
در عزای پرندگان
سربی است.
باد
با دهانی پُر از ساچمه
از کوچهها میگذرد
و پنجرهها
از هراسِ فردا
چشم به دیوار دوختهاند.
در زیرزمینهای جهان
نفرت میتراشند
و از تراشههایش
برای کودکان
بازیِ رایانهای میسازند.
در اتاقی زندگی میکنیم
با تصویرِ فصول
بر چهار دیوار.
بهار
با گلولهای در گلوی شکوفه
تابستان
با انفجار و آتش
در چشمانِ خورشید
پاییز
با برگی
ناتوان از فروریختن
و زمستان
با برفی
که بر تنِ مردگان
آب نمیشود.
امشب
دلتنگیام را
بر آسمانِ شهری
پهن میکنم
که طناب
در کوچههایش
پسوندِ آویزان را
یدک میکشد.
ارسلان ـ ویسبادن
شانزدهم اکتبر ۲۰۲۶
No comments:
Post a Comment