۱
دیرزمانیست
پاییز
در جان
آغاز شده است؛
،نه به رسمِ خزانِ درختان
به رنگِ خاموشیای
که هر شب
صندلیاش را
.نزدیکتر میگذارد
از ناسورِ روزگار
هر صبح
بر صورتِ آینه
خطی دیگر؛
نقش میبندد
آنکه در تو مینگرد
اندکاندک
کنار آنانی مینشیند
که صدایشان
.خانه را گرم میکرد
در گوشهای از این غروب
کز کردهای؛
بهقدری آرام
که آخرین روشنایی
روی موهایت
.جا میماند
آمبولانسی با شتاب
عبور می کند؛
صدای آژیر
دستهای کبوتر را
از خوابِ خیابان
.میپراند
چند پَر
دیرتر
،فرود میآیند
سکوت
انگار
.خبری میداند
ارسلان-ویسبادن
هشتم اکتبر 2026
No comments:
Post a Comment