چه کسی
در گوشِ کوهستان
چنان فریاد میکشد
که سنگ
از ترس
به کانساری پناه میبرد
و به ریشه میآموزد
بهجای آب
خاکستر بنوشد؟
اینجا
آدمها
قلبشان را
در سردخانه نگه میدارند
و هنگامِ سلام
سرنیزه را
بر سلاح
مینشانند.
کینه
از سینه سرریز میکند
بر میز شام مینشیند
و با قاشقِ کودک
آینده را میجود.
درختی
از ترسِ تبر
سایهاش را
زیر خاک پنهان میکند.
صبح
تنها جای خالیاش
میماند.
شهر
از دیوارها آویزان است
و خیابان
از نامهای ناآشنا
چنان پُر است
که هیچ گلی را
به یاد ندارد.
آخرین صدای جنگل را
در شیشهای میریزم؛
شبی میشکند
و خانه را
به سکوت میکشاند.
گوشم را به زمین
میچسبانم؛
شاید دانهای
در تاریکی
هنوز به جوانه
فکر می کند.
خاک
دیگر خوابِ روییدنِ
حتی یک بوته را
نمیبیند.
ارسلان ـ ویسبادن
شانزدهم اکتبر ۲۰۲۶
No comments:
Post a Comment