بازوی لرزانِ عدالت
بر ترازویی
زیرِ آوار
خمیده بود
یک کفه پُر از خاک
و کفهی دیگر
در دستانِ مردی که
از درِ پشتی
بیرون میرفت
تا عشق را
در دو نیمهی یک قاب
دفن کند
پنجره لرزید
چراغ خاموش شد
و بوسهای ناتمام
بر سپیدیِ بالش
ماسید
گاهی
تمام آنچه
از عشق میماند
جای روشنِ قابیست
.بر تیرگیِ دیوار
ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026
No comments:
Post a Comment