باورهایم
یکباره نمردند
هر کدام
شبی
کفش پوشیدند
چراغی خاموش کردند
و بیصدا گریختند
صبح
ردِ پا مانده بود
بر پلههایی که
سالهاست
فرودِ انسان را
میشمارند
واژهها
از دور دریچهاند
و از نزدیک
دیوار
مردی
از زیرِ آوار
قفسِ قناریِ همسایه را
بیرون کشید
پرنده چشم گشود
ویرانی
یک قدم
.به عقب نشست
ارسلان-ویسبادن
بیست و هشتم سپتامبر 2026
No comments:
Post a Comment