ابرِسِپیدی
آرزو کرده بود
بر کاکُلِ درختی
شُکوفه بریزد
که زِمستان را
تاب
آورده بود
--------
تردید
در نگاه پرنده
نشسته بود
------------
باغ
در انتظارِ ترانهی سبزی
که تیرِ گیِ خاک را
می رُبود
-----------
جانِ پرنده
دِل-وااپَسِ کابوسی بود
که در خوابی آشفته
دیده بود
---------
چِشمه ای
از هَراس
خُشکیده بود
دلِ دشت
با طَپِشِ تشنگی
لَرزیده بود
ابرِغَمگین
در هَم ریخته بود
-----------------------------
بهار
رویایِ سپیدش را
در کوله باری پیچید و
از کنارِ بُهتِ کوه
گُریخت
-------------
قَطره ای
از اَندوه
ازچشمانِ پرنده
برشاخه
ریخت
No comments:
Post a Comment