باید سخن گفت باید سرود از حسِ سبزِ زمین صدای جاریِ آب از ریزشِ باران لالاییِ مَهتاب از شوری که درسینه میتَپید و جوانه ای که از هر کنارِ باغ سَرَک میکشید باید سخن گفت باید سرود از دردِ خاموش جانِ بیدار از ردِّ تازیانه بر پیکرِ روزگار از زخمِ بی امانِ شب رَعشه ی بی اختیار از بوی سوختنِ پوست دودِ غلیظِ سیگار باید سخن گفت باید سرود از مرگِ برگ هَیاهویِ باد از کوچ رود تشنگیِ خاک از تنهاییِ خزر رنگِ گلگونِ کارون از آب هایِ آبیِ فارس مرگِ آرامِ هامون باید سخن گفت باید سرود باید سخن گفت باید سرود
No comments:
Post a Comment