گفتی
شب
دیری نمی پاید
آفتاب
از پشتِ یالِ بلندِ کوه
شادمان
می آید
بهار
مریم و بنفشه
می زاید
---
تو بگو
در این آشفته بازار
با غمِ این دیار
چه کنم
---
گفتی
خاک
تنِ ناپاک را
می رُباید
گونه ی گلگونِ شفق
رخسارِ فلق را
نقاشی می نماید
ریزش بلورینِ باران
غبارِ پنجره هایِ شهر را
می زُداید
---
تو بگو
در این آشفته بازار
با غمِ این دیار
چه کنم
---
گفتی
زخمِ کینه
سرانجام
سینه را
خواهد شکافت
صدایِ پایِ باران
بر سنگفرشِ کوچه
به پیشواز
خواهد شتافت
شکوفه ی اَرغوان
از فرازِ دیوار
راهی به آسمان
خواهد یافت
---
تو بگو
در این آشفته بازار
با غمِ این دیار
چه کنم
---
گفتی
حتا اگر
فرصتِ فردایی نرسید
بهار را می توان
در نگاهِ آلاله دید
از لکه ی ابری
سراغِ باران را
پُرسید
اندوه را
از خانه ی جان
روبید
---
تو بگو
در این آشفته بازار
با غمِ این دیار
چه کنم
تو بگو
در این آشفته بازار
با غمِ این دیار
چه کنم
تو
بگو
No comments:
Post a Comment