سال کهنه
به سر رسید؛
هوای نو شدن را
میشود
.نفس کشید
———-
خبرها بسیار است؛
به شکوهِ انتظار
از شکوفههایی که
با باد زمستانی
.در ستیزند
————
،زمستان
گویا فصلی است
که زمین
سرد است
و دل
.گرم میشود
—————-
،دلت آرام میگیرد
وقتی
تفالِ یلدا
بشارتی داد
که جهان
بر این روال
.نخواهد ماند
———-
،باغ
از غارتِ هرروزه
مایوس است
و از میوهچینانِ فردا
.در هراس
—————-
زمان را
به عقب
نمیشود گرداند؛
عصرِ دیگری است
و نسلی
.از رنگی دیگر
—————
معجونی از
سرود و درد؛
گریه هم
،امان نمیدهد
وقتی که
تاوانِ ما را
بچههایمان
به تلخی
.پس میدهند
———-
روزنامهی فردا را
کسی نخوانده است؛
اگرچه نوشتار
.بیشمار است
———-
آنی را
،که به اشارت
در نهان
،مینوشتیم
با فریادی عریان
در خیابان
.میخوانند
———-
،چگونه باید سرود
وقتی که واژگان
از خوانشِ کودکانت
جا میمانند؟
————
میشود گفت
عشق، هم دیگر
زمزمهای
میان دو کس نیست؛
در هر گوشه و کنارِ شهر
.جاری است
————
،به باورِ غربت
سال نو را
پیشاپیش
نمیشود شادباشی گفت؛
اما
روزگارِ نو
.به کامتان باد
ارسلان – ویسبادن
هشتم ژانویهٔ ۲۰۲۶
No comments:
Post a Comment