از سپیده
سرودم
بغضی آشنا
راهِ نفس را
فِشُرد
غروبی شد و
ستارهها
بر سقفِ شهر
فرو ریختند
آسمان هم
از اندوه
چادُرِ شب
بر سر کشید
بغضی آشنا
راهِ نفس را
فِشُرد
از یادت نوشتم
قطره ای سرگردان
گوشهی چشم را
آزُرد
آوازی
---در گوش
پیچید
تا
شوقی
---در دل
بر انگیزد
آوازی
---در گوش
پیچید
---تا شوقی در دل
بر انگیزد
از باران گفتم
جاماندهی برگ ها
---بر زمین
بارید
از حضورت
که سرودم
هراس از
اهریمنِ شب
---رخت
بر بست
حالِ غریبی
در جان نشست
حالِ غریبی
در جان نشست
رنگینکَمانی
بر دیوارِ کوچه
تابید
و سرانجام
دروازهی صبح
بر اولین نگاهِ روز
گُشوده گَشت
گُشوده گَشت
گُشوده گَشت
حالِ غریبی
در جان نشست
حالِ غریبی
در جان
نشست
No comments:
Post a Comment