|وَقتی تو خَندیدی
|آسمان
|سِتارهها را
|مِهمان نمود و
|اَبری سِپید
|از شَوق
||گِریه کَرده بود
|وَقتی تو خَندیدی
|ساقهٔ سَبزِ گَندُم
|در دَشْتْ
||رَقصید
|نَسیمِ نَمناک
|بَر هُرمِ بیابان
||وَزید
|بیدِ سَر به زیر
|موهایِ آشفته را
|با باد
|شانِه کِشیدْ
|وَ باغ
|با هَمهٔ بیبرگی
|بَهارِ بازیگوش را
|در راه
||دید
|وَقتی تو خَندیدی
|شَبْ | در اِنتِظارِ روز
|تا صُبح
||بیدار| ماند
|سِپیده
|فَرشی از نور
|بَر اَیوانِ خانه
|گُستَرانْدْ
|وَ غُنچهٔ گُلِ سُرخ
||در خوابِ مَهتابیِ سَحَر
|چِشم بهسویِ تو
||گَردانْدْ
|وَقتی تو خَندیدی
|هَمهٔ رَنگها
|در رَگهایِ زَمین
||دِرَخشید
|قُلّهٔ پُرغُرور
|جامهٔ سِپیدَش را
|به تَنِ رود
|بَخشید
|وَ زِمزِمِهٔ باران
|در هَر گوشهٔ شَهر
||پیچید
|وَقتی تو خَندیدی
|صِدایِ رَهایِ پَرَنده
|به گوش
||رِسید
|نِشانَت را
|از هَمه کَس
||میتوان پُرسید
|نامَت
|هَنوز هَم
||زِندگیست
|نامَت
|هَنوز هَم
||زِندگیست
No comments:
Post a Comment