تنهایی را
—به تن کردم
...لباسی کهنه
که از درزهایش
درد
می چِکید
...می چِکید
...می چِکید
نه اشکی پیدا
—نه لبخندی هویدا
نقابی تنها
تا از راه
باز نمانَم
...باز نمانَم
دل
بیصدا
—میشِکَند
می دانم
می دانم
مثلِ سقوطِ قطرهای
ِدر بیانتهای
تاریکی
...تاریکی
...تاریکی
روز
از هراسِ شب
به سپیدیِ گلبرگ
چنگ کشید
...چنگ کشید
تاریکی
بر دشت
—خیمه زد
...شب
از پنجره خزید
و در دلِ خانه
جا خوش کرد
جا خوش کرد
تنهایی را
—به تن کردم
تنهایی را
—به تن
کردم
No comments:
Post a Comment