قصه ای گوئیدم
قصه ای گوئیدم
قصه ای گوئیدم
شرحِ سَوداییِ دل
حِرمان شد
بر فَلَک شوریدم
شور و شیداییِ جان
هجران شد
از جهان نومیدم
،ناله ای سرد
نِدایی همه درد
بَر کجا روئیدم
کَز گُذرگاهِ زمان
پنهان شد
آنچه که بِشنیدم
،تلخیِ خَشم
نگاهی بیتاب
از دلَت پُرسیدم
حاصلَش
حسرتِ بی پایان شد
قصه ای گوئیدم
شرحِ سَوداییِ دل
حِرمان شد
از سِتم نالیدم
با تنِ خسته و باری بَر دوش
چون رهََت پوئیدم
راهِ دشوار
نصیبِ جان شد
گوشه ای بگزیدم
در سراشیبِ جهانم تنها
جان به دل بَخشیدم
خانه ی دل
چه بی سامان شد
قصه ای گوئیدم
قصه ای گوئیدم
باز در تردیدم
فُرصتی نیست
زمانی.. دیگر
در دلم میدیدم
باورِ درد
چه بی درمان شد
قصه ای گوئیدم
شرحِ سَوداییِ دل
حرمان شد
قصه ای گوئیدم
شرحِ سَوداییِ دل
حرمان شد
No comments:
Post a Comment