...لَب
فرو مبند ای یار
...لَب
فرو مبند ای یار
بر این شبِ بیقَرار
در سکوتِ کویریِ روزگار
تنها صدای تو
مانده است به یادگار
...لب
فرو مبند ای یار
که بیتو
ماندن ... به انتظار
دُشوار است، دُشوار
حسِّ سبزِ ترانه
...بر لب
خُشکید
خنده ای هم اگر بود
بیصدا
رمید
حِصارِ بلندِ تنهایی
سایه ای سرد
بر جان... کشید
آینه هَم
رُخ... از من
برتابید
...لب
فرو مبند ای یار
که بیتو
ماندن به انتظار
،دُشوار است
دُشوار
به باور نمینشست
آوار را
روز... شمار
نشانه بگذارم
بغضِ خفته را
با هر بهانه
به فراموشی بِسپارم
در حضورِ حادثه
رختِ عافیَت
بر تن کرده
چَشم از خیالَت
بردارم
...لب
فرو مبند ای یار
که بیتو
ماندن ... به انتظار
دُشوار است... دُشوار
دُشوار است... دُشوار
...لب
فرو مبند ای یار
No comments:
Post a Comment